تاريخ : چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 | 12:22 | نویسنده : حسین خلیفه
بالاتر از سیاهی

رنگیست شبیه بی رنگی

شبیه ما انسان های امروزی

که رنگمان بی رنگیست

و دردمان بی دردیست

شبیه یک قلوه سنگ

میان فنجانی از 

 آب جوشیده 

که هرگز حل نمی شود تنهایی فنجان

بالاتر از سیاهی

رنگیست

که به کف پای

بالاتر از تنهایی نمیرسد

به چه فکر میکنی ؟!!!


برچسب‌ها: تنهایی

تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 | 21:15 | نویسنده : حسین خلیفه
 

لاک پشت آبی غول پیکر

که بر دست هایش

پینه های سخت تنیده است

باز سرش را در لاک می برد

از چشم تیز بین عقاب های این حوالی

که از بال و پرشان

غم قرن ها خشکسالی

فوران میکند



تاريخ : جمعه هفتم شهریور 1393 | 0:1 | نویسنده : حسین خلیفه
 

سلام باد های بی خانمان

که زو زو کشان

می کشانید مرا

که سر پناهم جز آسمان برهنه نیست

و دست های تمنایم

قلم شده است

در این لوح یاقوتی

که سرتاسر عرش را فرا گرفته است

کمی تند بوزید

تا پوست های بدنم

کنده شوند

و ریشه موهایم گسسته

شاید در آغوش گردباها

کمی آوار شوم



تاريخ : سه شنبه پنجم فروردین 1393 | 22:53 | نویسنده : حسین خلیفه

سوخت باغ مثنوي 

عمامه ها افتادند زمين

 سماع گر گرفت

و عشق

و عشق

تجلي كرد

در اين هو هو هاي پر هياهو



تاريخ : شنبه پنجم بهمن 1392 | 22:38 | نویسنده : حسین خلیفه
 

و من خورشید پرست شده ام

در این ازدحام سیاه چشمانی

که یک باره سبز گشته اند

از مژه های بلندسای  آسمانی

شاید خلقتی دوباره شاید

اتفاق افتاده است  

 در این کار گاه آفرینش

که قامت راستان الف

خم شده اند

در سجدگاه عرشی

حمد خوانش  



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم دی 1392 | 0:20 | نویسنده : حسین خلیفه


امشب انقدر دلم گرفته است

که از جشمک ستارگان کور میشوم

و ماه

قرص خواب آورش افیونی ندارد

باز باید دل ببندم

به رگه های سحری

که در دل سنگی امشب

الماس گونه می درخشند

من پسر نورم

و متنفرم

ار این سیاهی های جهالت وار

که تکرار می شوند هر شب !!!!

و این شیشه عمر

دیو های سیاه پلید را

چه کسی در هم خواهد شکست ؟





تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 | 19:2 | نویسنده : حسین خلیفه

می نویسم

بر شانه پل هایی که

هنوز ساخته نشده اند

وقتی رگ های اب متورم شود 

تمام دست نوشته هایم را

با خود خواهد برد

و من تمام به این فکر میکنم

روزی اگر

پایه های این پل ها

شکسته شوند

ابها می ایستند

و دست نوشته های من

در جهالت مرکب های بی ابی

می سوزند



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 | 13:4 | نویسنده : حسین خلیفه

تکه تکه میشوی

وقتی حرف هایت

هر سو پراکنده میشوند

و تو با این تن نحیف

یخ میزنی

گرم میشوی

وقتی چاره جز

اسارت نداری 

در روزی که تمام درختان شکوفه رده اند

و پرستو ها

به خانه باز می گردنند

تو آرام ارام در خود

می شکنی

بدون انکه حتی شکوفه های درحال شکفتن

بفهمند



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 16:24 | نویسنده : حسین خلیفه

کلاغ ها را پر پر می کنیم

و در دیگ دیر پز

می پزیم

عادت کرده ایم به این روز هایی که

خیلی سیاه هستند و چسبناک 

شبیه یک فنجان نفت

که یک تانکر زلال خوشبختی را

بد بو میکند



تاريخ : چهارشنبه ششم شهریور 1392 | 17:19 | نویسنده : حسین خلیفه

بادها تند می وزند

در گلوگاه کوه

و سکوت دامنه را

خیس میکنند

مردی نیست

تا قله های جن زده را

شخم زند

در این هیاهوی بادها ؟!!!!

--------------


من که در زیر

درد واره های خود

آوار شده ام

چگونه غم دلشوره های جهان را

بدوش کشم ؟!!!





تاريخ : پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 | 14:12 | نویسنده : حسین خلیفه


تک درختی تنها

پر از لانه های کلاغ های هیچ

بر ریشه های روییده

نیش خنده های روباه های  سیاه

بر سر پرتگاهی بلند

آواز تبرهایی می خواند

از دسته درختان بلوطی

که هنوز به بلوغ نرسیده اند





تاريخ : چهارشنبه نهم مرداد 1392 | 15:43 | نویسنده : حسین خلیفه

بال های خیسم را

در کجای این آسمان پر دهم !!

من که از تبار

سیاه چاله های کهکشان های

ناشناخته این عصرم 





تاريخ : شنبه بیست و دوم تیر 1392 | 18:41 | نویسنده : حسین خلیفه

بی رنگی را نمی دانم

اما پر رنگی را زیاد دیده ام

دنیایمان پر از رنگ هاست

سیاه سفید زرد قرمز..........

که گاهی در هم می دوند

من دوست دارم چیز هایی که فقط یک رنگ دارند

شبیه کلاغ که سیاه است

یا قو که سفید 





تاريخ : سه شنبه یازدهم تیر 1392 | 19:56 | نویسنده : حسین خلیفه

ریل های بی قطار

سوت های بی ریل !!!

سوزن بان پیر

 خاطرات هنوز نمرده اش را

در اتاقک چوبی موریانه وار

 میان آوارهای تو خالیش

نبش قبر می کرد

و چه قبیحانه می گریست

بر قطار هایی که بی سوت او

با سرعت می گذشتند

و  واگن های مسافران

حلقه های گم شده ای بودنند 

در خمیازه های کش دارش






تاريخ : چهارشنبه پنجم تیر 1392 | 0:3 | نویسنده : حسین خلیفه

ساکنان جزیره های متروکه

پری های دریایی را می شناسند

که دلهایشان در تبلور مرجانی

صدف صدف می گرید



تاريخ : شنبه هجدهم خرداد 1392 | 12:28 | نویسنده : حسین خلیفه


حرف تازه ای نیست

کهنه ها را باید دوباره بپوشیم

و هلهله کنان

تا افق دست نیافتی بدویم

گلوی حرفها را

اگر تیغ بزنیم

باز هم

حرف تازه ای نیست

جز اندوه ملال





تاريخ : دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 | 15:2 | نویسنده : حسین خلیفه

شاید برای نوشتن وشعر گفتن خیلی دیر باشد

یا شاید من دیگر پیر مرد شعر هایم نیستم

می خواهم یه اجی مجی کنم وبرای همیشه غیب شوم

دنیایتان کاش بوی لجن نمی داد

بوی خاک میداد

تنها جمله روبرویم ایستاده بدرود است

دم در


بدرود

تا افرینشی دیگر



تاريخ : چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 | 16:15 | نویسنده : حسین خلیفه

روزی که تمام دریاها

خشک شوند

با کشتی پرنده ای که بادبانهایش

در مسیر تو قد کشیده اند

 لنگری خواهم انداخت

به اندازه گستره زمین 

و تو را برای همیشه

از این خاک لعنتی

خواهم برد 





تاريخ : سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 | 19:27 | نویسنده : حسین خلیفه

دیشب در خواب

دزدان کوچکی دیدم

که چه کودکانه

جرمهایی را

اعتراف میکردند

که هنوز مرتکب نشده بودند

 سر نخ سیاهی

 مرا به آغل گوسفندان سفیدی برد

که چوپانش

برای چند قطره شیر بیشتر

گوسفندانش را آبستن

ناقص المخلوقاتی میکرد

 از بدنه خبیث آدمیت

و گوسفندان .....

چه بره گونه

پذیرای این حس انگل وار بودند !!!





تاريخ : چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 | 21:19 | نویسنده : حسین خلیفه

کودکان

پا برهنه می دوند

به کوچه های شب

تا تو را با سرانگشت خیالشان

 نشان دهند

گاهی دلشان میگیرد

وقتی در بند چهاردهم انگشتشان نیستی

یا آسمان دیدنت پر از ابر است




تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 | 15:28 | نویسنده : حسین خلیفه

فاصله ها انقدر بزرگند

که قدم های کوچکمان

گم  می شوند

در مسیر تردد

پا گنده های زمین



تاريخ : سه شنبه بیستم فروردین 1392 | 23:28 | نویسنده : حسین خلیفه
1

وقتی شعر اسکیزوفرنی میگیرد

شاعر بجای قرص ماه

کمی فرنی می خورد

تا زخم های متورم گلویش

بیشتر باد نکند

واژه ها در تکثر باد ها سرگردان میشوند

و باران باروت قافیه های نم کشیده را

به آتش میکشد

دیگر هیچ چیز نمی تواند

سلول های خاکستری مغز شاعریت را

تکانی دوباره بدهد

تنها واژه پیش رویت

بدرود است

که در مقابلت ایستاده

2

من از دیاری می ایم

که مردمانش کورند

وقتی خورشید

برای پلک زدنی

در شهرشان طلوع کرد

3

من از دیاری می ایم

که تمام مردمانش کورند

نه بدست اقا محمد خان قاجار

از بس نگریسته اند

به چشمه زلال خورشید




تاريخ : سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 | 22:43 | نویسنده : حسین خلیفه
باران که می بینم

یادم از

کودکی چشمهایت می اید

که چه غریبانه تا صبح

ناودان ها را

گریه میکردند


و این ترانه :


منم اون حس دریایی

که موجش دربدر گشته
میون پنجه صخره
شکوهش بی اثر گشته

منم اون ردپای گم
که لای حجم یه درده
نمی بینه کسی اونو
که زخم بستر مرده

شبیه دزد دریایی
که کشتیشو خزه خورده
تموم روشنی هاشو
صدف توی دلش برده

کسی که نعش شعراشم
به دوش گورکن بوده
درون قبر بی مغزش
نقاب نحس زن بوده

ردیف بغض بی وزنش
گلوگیر نفس هاشه
شکست بال بی ابرش

پساوند قفس هاشه


پی نوشت :

چند روزی در ایام عید نایب الزیاره تمامی دوستان و عزیزان در حریم حرم امن الهی هستم

پس با عرض معذرت چند هفته ای شعر جدید در وبلاگ نخواهم داشت

التماس دعا



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 | 0:0 | نویسنده : حسین خلیفه
۱

زل میزنم

به چشم هایت

یادم می افتد

 کبوتر بچه ای بی اشیان

که هوای غربت پر بسته خودش را

بال می زند

۲

یکهو خیانت از را می رسد

و متر میکند

فاصله هایی که سرابند

و جاده های سیمانی ما

که هیچ وقت

دو طرفه نبودنند

۳

از غلظت لهجه ات می ترسم

مبادا نفهمم

سالاد دوست داشتنت

همیشه پر از عطر ارتعاش نعناهایی بود

که شبها کنار رودخانه

جیرجیرکها

برایت دست چین میکردند

 



تاريخ : سه شنبه هشتم اسفند 1391 | 20:15 | نویسنده : حسین خلیفه

هر چهار شنبه دعوتید بخوانش شعر

 

۱

بال های زخمی ات 

بوسه می زنم

هزاران سال نوری دیگر

که بهم رسیدیم

یادم باشد برای زخم مدارت 

مرهمی از

پر سیمرغ اساطیری

ارمغان اورم

۲

پر سیمرغ

در جهل سیاه مرکب

نقطه ای چشم باز نمی نویسد

کورند

چشم هایی که

به نادانی می نگرند

۳

 قنات ها کورند

آبی از لای انگشت هایشان

نمی چکند

نه اینکه خسیس اند

از بس گریه کرده اند 

قصه غور های کور مادر زاد

کنار برکه

۴

ملکه طوطی ها

خوب میداند

درد طوطی های اجیر در قفس

که برای چند خنده پسته

چقدر باید مزخرف تمرین کنند

بیهودگی باد دهن ادمک ها را

۵

یک تکه پازل مرا باد برد

باد نمی دانست

برای کوه بلند

کلاه گشادی

هدیه برده است

 

 

  



تاريخ : سه شنبه یکم اسفند 1391 | 18:58 | نویسنده : حسین خلیفه

هر چهار شنبه دعوتبد بخوانش شعر

۱

ایستاده ام

در برابر جریان زمان

و حلق اویز کرده ام خودم

به عقربک های ساعت گرینویچ به وقت ابدیت

تا به اندازه پلک زدنی

بخوابند

وقتی در تلخ ترین باور های تاریخ

تیکی درنگ نکرده اند

۲

طفل های پنگوئن در تبعید

اب می کنند

تمام قطب های یخی جهان

اگر در دامن سفید سرد مادرشان 

لکه ای از داغ جغرافیایی کویر

ودیعه بگذارند

۳

جالباسی تن پوش ها

بیهودگی تن الود بد بو را

هر شب تا صبح دیر

به دوش می کشند

بی انکه بدانند

صندوقچه قدیمی لباس ها

هنوز بر عصای چوبی معطر

تکیه دارند

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 | 14:55 | نویسنده : حسین خلیفه

 

تقدیم به دریایم

که خیلی وقت است

اتش در دهان گرفته

خاموش است

۱

دریا به گوش

ایستاده موج ها را

در انتظار حباب بمان

که کمر شکسته کسی

موج هایت

۲ 

دریای من

این روزهای بی حوصلگی را

حوصله کن

شاید رود گرم خروشانی

برای تو

فرزندی خواهد اورد

از دریاچه بالای قله کوه اروزهایت

۳

در پهنای اتش کویر عطش

دریا خودش را خیس میکند

عروس ماهی ها

دف می زنند

کوسه ها در دل روز

می خوانند اوازک جیرجیرک ها

رودها زاییده می شوند

در اتش خیس قله ها

-------------------

تقدیم به نون گاف

۴

خیال نکن

پرنده هایی که بال هایشان را

می سوزانند

آسمان را دوست ندارند

شاید می خواهند

تلخی زمین را تجربه کند

۵

روزنه هایت که کور شد

شب پرست نشو

خورشید را اگر بند کرده اند

چاله های کهکشان 

سقوط ازاد است !!

اگر قرار است بیفتی

 

 



تاريخ : سه شنبه هفدهم بهمن 1391 | 20:7 | نویسنده : حسین خلیفه

۱

پیاز های لایه لایه فقیر بد بو

اگر بگندند

تمام  جهان

از بوی شان خفه می شوند

حتی سیر های ضد میکروب

۲

قابلمه ها

این روزها جوشانند

چون اتشفان ها

اما تکه سنگی هم

برای ذوب کردن نیست در درونشان

۳

پرنده در قفس

برای که بخواند

نم نم آوازی

وقتی میله های زندان

 گوششان پینه کرده است

از صدای بسته شدن قفل های آویزان 

۴

 وقتی دلت میگیرد

از همه ادمک ها

مثل تکه سنگی می مونی 

درون یک فنجان داغ چایی

که هیچ وقت حل نمیشود

غصه هایت

۵

تمام فنجان های دنیا را

می خواهم بشکنم روزی

تا  دیگر فال قهوه نگیرد کسی

 تو را در فالشان می بینند همه

تویی که

شکرک قهوه من است

دلت

----------------

تقدیم به الف را

 

تو از پشت شیشه های تب کرده

نگاه میکنی

بخار هوس هایی که مات مانده اند

چشم هایت را ببند

بخدا سوگند

اینجا چیزی ارزش دیدن ندارد

اگر فقط پلکی

چشم دلت باز کنی

 



تاريخ : جمعه سیزدهم بهمن 1391 | 1:30 | نویسنده : حسین خلیفه
۱

برای شمع های خاموش در مسیر تند باد

چه فرقی میکند

شمع های روشن

نور افشانی می کنند

۲

 تند باد های سیاه وزیدن گرفت

با ملخ های مرموز جیره خوار

کاری نداشت

پرستو ها را می خواست

تا انجا ببرد

 که برگشتنی نبود

۳

باد های سهمگین

همه را با خود خواهند برد

از کو ه ها تا کاه ها

فقط  مشق پاهای بیکسی ام

با خود نمی برد

که جنون زاست

خواندنش

۴ 

من به یاد ندارم  

جوانی ام

پیری ام را

از کودکی به یاد دارم

۵

پرنده در قفس

برای که بخواند

نم نم آوازی

وقتی میله های زندان

 گوششان پینه کرده است

از صدای بسته شدن قفل های آویزان 

----------

تقدیم به نسترن عزیز که دیگر خسته شد

و رفت از مامن گاه مجازی اش

 

وقتی می روی

دست هایت را باز کن

شبیه پرستوها

بال بزن

پرواز کن

پایین را نگاه نکن

تا بال هایت خسته نشوند

پرواز کن پرواز کن پرواز کن

تا بیکرانی که نمی دانی

نامش چیست !!!

انجا

مرا به خاطر بیکرانت بسپار

 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه سوم بهمن 1391 | 19:7 | نویسنده : حسین خلیفه

۱

ای بانوی آب و آیینه

چشم های مکدرم گم شد

این سفر بی نهایت در ایینه ها

زخم می زند

بر بال های پرستو های عاشقت

که هرگز بر نگشتند

از وادی حیرانیت

انگشت هایم را بغل کن

تا شانه هایم را

آواری نگرفته است

۲

شب بخیر ستاره ها

چشمک نزنید

که امشب در آغوشم

ماه خوابیده است

۳

شمرده ای تو برج های بلند غرورت 

من دخمه های زخمی دلم را

ببین همیشه قاصله هست

حتی میان ایستادن تو

و نشستن من

۴

تو برج هایت را بر کاه ساختی

من دخمه هایم را بر کوه

عنکبوت صفت نباش

این حوالی

از گسل های دیوانه زیاد است

۵

درد ها واحد های وحدت وجودند

دردهایی که

نه با امدنت کم میشوند که زیاد

نه با رفتنت

همیشه دردی هست

حتی وقتی تو هم باشی در کنارم

۶

درد ها واحد های وحدت وجودند

اگر نباشند

ترک می خورند

تمام بند بند وجودت

از دست این شادی های هرزه الود

که گاهی چون انگل ها

مهمان های  ناخوانده می شوند

قلبت را !!!

۷

ملا صدرای هم نمی فهمد

فلسفه بی فلسفگیم را

چه رسد به این گاو میش ها

با این شیر های آبکیشان

که هر روز

فلسفه فضولاتشان

بیشتر از پیش

بو می دهد