X
تبلیغات
شعر تنهایی
تاريخ : دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 | 15:2 | نویسنده : حسین خلیفه

شاید برای نوشتن وشعر گفتن خیلی دیر باشد

یا شاید من دیگر پیر مرد شعر هایم نیستم

می خواهم یه اجی مجی کنم وبرای همیشه غیب شوم

دنیایتان کاش بوی لجن نمی داد

بوی خاک میداد

تنها جمله روبرویم ایستاده بدرود است

دم در


بدرود

تا افرینشی دیگر



تاريخ : چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 | 16:15 | نویسنده : حسین خلیفه

روزی که تمام دریاها

خشک شوند

با کشتی پرنده ای که بادبانهایش

در مسیر تو قد کشیده اند

 لنگری خواهم انداخت

به اندازه گستره زمین 

و تو را برای همیشه

از این خاک لعنتی

خواهم برد 





تاريخ : سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 | 19:27 | نویسنده : حسین خلیفه

دیشب در خواب

دزدان کوچکی دیدم

که چه کودکانه

جرمهایی را

اعتراف میکردند

که هنوز مرتکب نشده بودند

 سر نخ سیاهی

 مرا به آغل گوسفندان سفیدی برد

که چوپانش

برای چند قطره شیر بیشتر

گوسفندانش را آبستن

ناقص المخلوقاتی میکرد

 از بدنه خبیث آدمیت

و گوسفندان .....

چه بره گونه

پذیرای این حس انگل وار بودند !!!





تاريخ : چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 | 21:19 | نویسنده : حسین خلیفه

کودکان

پا برهنه می دوند

به کوچه های شب

تا تو را با سرانگشت خیالشان

 نشان دهند

گاهی دلشان میگیرد

وقتی در بند چهاردهم انگشتشان نیستی

یا آسمان دیدنت پر از ابر است




تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 | 15:28 | نویسنده : حسین خلیفه

فاصله ها انقدر بزرگند

که قدم های کوچکمان

گم  می شوند

در مسیر تردد

پا گنده های زمین



تاريخ : سه شنبه بیستم فروردین 1392 | 23:28 | نویسنده : حسین خلیفه
1

وقتی شعر اسکیزوفرنی میگیرد

شاعر بجای قرص ماه

کمی فرنی می خورد

تا زخم های متورم گلویش

بیشتر باد نکند

واژه ها در تکثر باد ها سرگردان میشوند

و باران باروت قافیه های نم کشیده را

به آتش میکشد

دیگر هیچ چیز نمی تواند

سلول های خاکستری مغز شاعریت را

تکانی دوباره بدهد

تنها واژه پیش رویت

بدرود است

که در مقابلت ایستاده

2

من از دیاری می ایم

که مردمانش کورند

وقتی خورشید

برای پلک زدنی

در شهرشان طلوع کرد

3

من از دیاری می ایم

که تمام مردمانش کورند

نه بدست اقا محمد خان قاجار

از بس نگریسته اند

به چشمه زلال خورشید




تاريخ : سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 | 22:43 | نویسنده : حسین خلیفه
باران که می بینم

یادم از

کودکی چشمهایت می اید

که چه غریبانه تا صبح

ناودان ها را

گریه میکردند


و این ترانه :


منم اون حس دریایی

که موجش دربدر گشته
میون پنجه صخره
شکوهش بی اثر گشته

منم اون ردپای گم
که لای حجم یه درده
نمی بینه کسی اونو
که زخم بستر مرده

شبیه دزد دریایی
که کشتیشو خزه خورده
تموم روشنی هاشو
صدف توی دلش برده

کسی که نعش شعراشم
به دوش گورکن بوده
درون قبر بی مغزش
نقاب نحس زن بوده

ردیف بغض بی وزنش
گلوگیر نفس هاشه
شکست بال بی ابرش

پساوند قفس هاشه


پی نوشت :

چند روزی در ایام عید نایب الزیاره تمامی دوستان و عزیزان در حریم حرم امن الهی هستم

پس با عرض معذرت چند هفته ای شعر جدید در وبلاگ نخواهم داشت

التماس دعا



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 | 0:0 | نویسنده : حسین خلیفه
۱

زل میزنم

به چشم هایت

یادم می افتد

 کبوتر بچه ای بی اشیان

که هوای غربت پر بسته خودش را

بال می زند

۲

یکهو خیانت از را می رسد

و متر میکند

فاصله هایی که سرابند

و جاده های سیمانی ما

که هیچ وقت

دو طرفه نبودنند

۳

از غلظت لهجه ات می ترسم

مبادا نفهمم

سالاد دوست داشتنت

همیشه پر از عطر ارتعاش نعناهایی بود

که شبها کنار رودخانه

جیرجیرکها

برایت دست چین میکردند

 



تاريخ : سه شنبه هشتم اسفند 1391 | 20:15 | نویسنده : حسین خلیفه

هر چهار شنبه دعوتید بخوانش شعر

 

۱

بال های زخمی ات 

بوسه می زنم

هزاران سال نوری دیگر

که بهم رسیدیم

یادم باشد برای زخم مدارت 

مرهمی از

پر سیمرغ اساطیری

ارمغان اورم

۲

پر سیمرغ

در جهل سیاه مرکب

نقطه ای چشم باز نمی نویسد

کورند

چشم هایی که

به نادانی می نگرند

۳

 قنات ها کورند

آبی از لای انگشت هایشان

نمی چکند

نه اینکه خسیس اند

از بس گریه کرده اند 

قصه غور های کور مادر زاد

کنار برکه

۴

ملکه طوطی ها

خوب میداند

درد طوطی های اجیر در قفس

که برای چند خنده پسته

چقدر باید مزخرف تمرین کنند

بیهودگی باد دهن ادمک ها را

۵

یک تکه پازل مرا باد برد

باد نمی دانست

برای کوه بلند

کلاه گشادی

هدیه برده است

 

 

  



تاريخ : سه شنبه یکم اسفند 1391 | 18:58 | نویسنده : حسین خلیفه

هر چهار شنبه دعوتبد بخوانش شعر

۱

ایستاده ام

در برابر جریان زمان

و حلق اویز کرده ام خودم

به عقربک های ساعت گرینویچ به وقت ابدیت

تا به اندازه پلک زدنی

بخوابند

وقتی در تلخ ترین باور های تاریخ

تیکی درنگ نکرده اند

۲

طفل های پنگوئن در تبعید

اب می کنند

تمام قطب های یخی جهان

اگر در دامن سفید سرد مادرشان 

لکه ای از داغ جغرافیایی کویر

ودیعه بگذارند

۳

جالباسی تن پوش ها

بیهودگی تن الود بد بو را

هر شب تا صبح دیر

به دوش می کشند

بی انکه بدانند

صندوقچه قدیمی لباس ها

هنوز بر عصای چوبی معطر

تکیه دارند

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 | 14:55 | نویسنده : حسین خلیفه

 

تقدیم به دریایم

که خیلی وقت است

اتش در دهان گرفته

خاموش است

۱

دریا به گوش

ایستاده موج ها را

در انتظار حباب بمان

که کمر شکسته کسی

موج هایت

۲ 

دریای من

این روزهای بی حوصلگی را

حوصله کن

شاید رود گرم خروشانی

برای تو

فرزندی خواهد اورد

از دریاچه بالای قله کوه اروزهایت

۳

در پهنای اتش کویر عطش

دریا خودش را خیس میکند

عروس ماهی ها

دف می زنند

کوسه ها در دل روز

می خوانند اوازک جیرجیرک ها

رودها زاییده می شوند

در اتش خیس قله ها

-------------------

تقدیم به نون گاف

۴

خیال نکن

پرنده هایی که بال هایشان را

می سوزانند

آسمان را دوست ندارند

شاید می خواهند

تلخی زمین را تجربه کند

۵

روزنه هایت که کور شد

شب پرست نشو

خورشید را اگر بند کرده اند

چاله های کهکشان 

سقوط ازاد است !!

اگر قرار است بیفتی

 

 



تاريخ : سه شنبه هفدهم بهمن 1391 | 20:7 | نویسنده : حسین خلیفه

۱

پیاز های لایه لایه فقیر بد بو

اگر بگندند

تمام  جهان

از بوی شان خفه می شوند

حتی سیر های ضد میکروب

۲

قابلمه ها

این روزها جوشانند

چون اتشفان ها

اما تکه سنگی هم

برای ذوب کردن نیست در درونشان

۳

پرنده در قفس

برای که بخواند

نم نم آوازی

وقتی میله های زندان

 گوششان پینه کرده است

از صدای بسته شدن قفل های آویزان 

۴

 وقتی دلت میگیرد

از همه ادمک ها

مثل تکه سنگی می مونی 

درون یک فنجان داغ چایی

که هیچ وقت حل نمیشود

غصه هایت

۵

تمام فنجان های دنیا را

می خواهم بشکنم روزی

تا  دیگر فال قهوه نگیرد کسی

 تو را در فالشان می بینند همه

تویی که

شکرک قهوه من است

دلت

----------------

تقدیم به الف را

 

تو از پشت شیشه های تب کرده

نگاه میکنی

بخار هوس هایی که مات مانده اند

چشم هایت را ببند

بخدا سوگند

اینجا چیزی ارزش دیدن ندارد

اگر فقط پلکی

چشم دلت باز کنی

 



تاريخ : جمعه سیزدهم بهمن 1391 | 1:30 | نویسنده : حسین خلیفه
۱

برای شمع های خاموش در مسیر تند باد

چه فرقی میکند

شمع های روشن

نور افشانی می کنند

۲

 تند باد های سیاه وزیدن گرفت

با ملخ های مرموز جیره خوار

کاری نداشت

پرستو ها را می خواست

تا انجا ببرد

 که برگشتنی نبود

۳

باد های سهمگین

همه را با خود خواهند برد

از کو ه ها تا کاه ها

فقط  مشق پاهای بیکسی ام

با خود نمی برد

که جنون زاست

خواندنش

۴ 

من به یاد ندارم  

جوانی ام

پیری ام را

از کودکی به یاد دارم

۵

پرنده در قفس

برای که بخواند

نم نم آوازی

وقتی میله های زندان

 گوششان پینه کرده است

از صدای بسته شدن قفل های آویزان 

----------

تقدیم به نسترن عزیز که دیگر خسته شد

و رفت از مامن گاه مجازی اش

 

وقتی می روی

دست هایت را باز کن

شبیه پرستوها

بال بزن

پرواز کن

پایین را نگاه نکن

تا بال هایت خسته نشوند

پرواز کن پرواز کن پرواز کن

تا بیکرانی که نمی دانی

نامش چیست !!!

انجا

مرا به خاطر بیکرانت بسپار

 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه سوم بهمن 1391 | 19:7 | نویسنده : حسین خلیفه

۱

ای بانوی آب و آیینه

چشم های مکدرم گم شد

این سفر بی نهایت در ایینه ها

زخم می زند

بر بال های پرستو های عاشقت

که هرگز بر نگشتند

از وادی حیرانیت

انگشت هایم را بغل کن

تا شانه هایم را

آواری نگرفته است

۲

شب بخیر ستاره ها

چشمک نزنید

که امشب در آغوشم

ماه خوابیده است

۳

شمرده ای تو برج های بلند غرورت 

من دخمه های زخمی دلم را

ببین همیشه قاصله هست

حتی میان ایستادن تو

و نشستن من

۴

تو برج هایت را بر کاه ساختی

من دخمه هایم را بر کوه

عنکبوت صفت نباش

این حوالی

از گسل های دیوانه زیاد است

۵

درد ها واحد های وحدت وجودند

دردهایی که

نه با امدنت کم میشوند که زیاد

نه با رفتنت

همیشه دردی هست

حتی وقتی تو هم باشی در کنارم

۶

درد ها واحد های وحدت وجودند

اگر نباشند

ترک می خورند

تمام بند بند وجودت

از دست این شادی های هرزه الود

که گاهی چون انگل ها

مهمان های  ناخوانده می شوند

قلبت را !!!

۷

ملا صدرای هم نمی فهمد

فلسفه بی فلسفگیم را

چه رسد به این گاو میش ها

با این شیر های آبکیشان

که هر روز

فلسفه فضولاتشان

بیشتر از پیش

بو می دهد 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم دی 1391 | 22:14 | نویسنده : حسین خلیفه

تقدیم به تمام دل های مهربان

 

۱

برف ها را

 قله ها بیشتر می فهمند

دره ها

رودهای سرگردان را دامن می گیرند

و من گل یخی اواره ام

میان قله ها تا دره ها

کسی نمی فهمد مرا ؟

۲

دست های ادم برفی ها

بسمت مشرق کشیده اند

وقتی تو در آیی

چه ادم برفی هایی

که در پای تو ذبح میشوند

۳

در این هوای یخ زده

که ادمک های خیالی من برف گیرند

فقط گرمی چشمان توست

که گرم میکند

کرسی دلم را

۴

هزاران ادم برفی ساخته ام

دم دروازه شهر

به دیوار کوبیده ام برف ها را

تخته سیاه ها هم این روزها

سفید بختند

از جهل هرزه الوده گچ ها

۵

برف ها مشبک مشبک می بارند

بر هندسه پشت بام ها

در کدام هندسه

خدا تورا خلق کرد

که همه اشکال برفی

شبیه تواند

و تو شبیه خودت هستی

۶

چشم های تو که می ایند

جوانه دارند با خود

مگر دل هرزه گرد من

که عمریست بی جوانه می گردد

۷

افتاب افتاب افتاب

وقتی می اید

سایه ها شک الود بیدار می شوند

کاشکی همیشه هوا ی اینجا

ابری بود



تاريخ : سه شنبه نوزدهم دی 1391 | 22:53 | نویسنده : حسین خلیفه
 

 

گوش ماهی ها

می شناسند تمام زیر و بم دریا را

خش خش قایق کهنه

قلاب کند تلخ

چوب میان تهی

طناب پوسیده

و می فهمد

سرگردانی پیرمرد نوجوانیم

برای شکار ماهی

می فهمد که پیر مرد من

دگر هیچ چیز نمی تواند

دلش را در این دریای ارام

گرم کند

شکار ماهی بهانه ای

برای قرار از این ادمک ها بود

تا شاید کمی در این کرانه بی طوفان

دلش دریایی شود

اما بیهوده سرگردان اقیانوس هایی بود

که دل خودشان پر بود

از فاضلاب های شهری!!!!



تاريخ : سه شنبه دوازدهم دی 1391 | 20:38 | نویسنده : حسین خلیفه

تقدیم به انکه تا ابدیت نورش جاریست

۱

خورشید تا چهل منزلگاه

چله نشست

بر فراز نی

هفتاد و دو ایه خواند

هیچ دیوی مسلمان نشد

و هیچ پاکی ناپاک

۲

خورشید

در رقص نیزه ها

هلهله شمشیرها

مضحکه فانوس شکنان ماه نما

نشکست ...نیفتاد......محو نشد 

آسمانی تر و اسمانی تر شد

در اسمان چهارم

تکیه زد

۳

چه کرامتی داشت

عطش را عطش داد

و از رودهای ساحل لب هایت

بدون تاملی گذشت

این طراوت خشک زده لب هایت

۴

تنور ها دیگر خوب نمی سوزند

خولی های گول خورده اتش افروز

برای همیشه ننگ بر نمک

بر تنورهای عالم زدند

۵

شمرها سری نمی برند

جهالت سخت کینه افروز خود را

بجای گلوگاه تقدیس ادمی

سر می برند

و این قصه

بر تن اواره زمانه

تا ابدیت جاریست   

.............

اربعین حسینی تسلیت

التماس دعا



تاريخ : چهارشنبه ششم دی 1391 | 0:30 | نویسنده : حسین خلیفه

چه دنیای عجیبی !!!

وقتی از خستگی

قرن هاست که نشسته ای

همه قامت افروخته میکنند

برای بلند کردنت !!!

برای کسی که سالها ایستاده بود

چون مترسکی

 بر دشت لجن زار

که کشته هایش جز عدس های نجس

چشم های مسری اش را

ازار می داد

ندیدن گاهی بهتر از دیدن است

و نشستن

بهتر از ایستادن

من از زیادی ایستادن شکستم

در دره هایی که حتی

اسمش را

اساطیرها نمی دانند

اساطیر ها

فقط در حوزه تاریخی مغزشان

قله ها را فتح می کنند

شبیه قله های قاف

از دره هایی که پر از

پر های سوخته سیمرغ است

زیاد نمی دانند 

باور کن



تاريخ : جمعه یکم دی 1391 | 18:19 | نویسنده : حسین خلیفه

۱

در قلمرو تو

شیر بچه های عشق

با یال های زرین بلند

چشم های مخوف !!

به کره الاغ های چموشت

ما ر ا ببخش

۲

خاطرات خوره ای تو

اژدهایی هستند هفت سر

از دهان آتشی نشان

تو را بیرون میکنند

مرا می بلعند

 



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 | 21:47 | نویسنده : حسین خلیفه

هر چهار شنبه دعوتید بخواندن شعر

۱

همان مقدار که دوستم نداری

باران می پرستت چشم هایم را

و الماس ها در تکثر چشمک ها

می ریزند

آبگینه های سرخ

باد های سهمگین تند رو

با خود خواهند برد مرا

وقتی به اندازه سر سوزنی

تکیه گاهی نیست

۲

چقدر از چشم هایم عرفان میخوری

 حریص تر  میشود

چشمهایی که شورند

لب هایی که فروخته است کندوی عسل هایش

دیر امدی دیر

تقدیر تو این بود

از چشمه های شور عرفان بنوشی

تشنه تر شوی  هر روز !!!

۳

باران ها خفته اند پشت رعد ها

رود ها گنگ و کر

بادهای منجیل در زنجیر

موهایی که  نروییده اند هنوز

سفیدند

از سمت اسیاب هایی که قرن هاست

افتاده اند از پا

آسیابان ها !!!

۴

حرفی بگو ... کلمه ای  

تا ذره ذره وجودم

از گستره جهان

احضار شوند

دور کرسی گرم چشم هایت

بگردند . بگردند .. بگردند ... بگردند .... بگردند ..... بگردند ...... بگردند .......

تا ذوب شوند دوباره

۵

باران

این روزها خیلی سر به سر کویر نمی گذارد

یا کویر زاییده ذهن من

از خار تهی ست

یا این باران ها

هردمی مزاج

خدا میداند  

 



تاريخ : سه شنبه چهاردهم آذر 1391 | 22:9 | نویسنده : حسین خلیفه

۱

قل می خورد هر روز بیشتر

انگشتر عقیق در دستهایم

گشاد گشاد گشاد

برای انگشتم

این طلسمات کنده شده

برای محبت تو

دیگر اثر نمی کند

ای بانو

۲

طلسم تو را چهار در چهار نوشت

مرا یاد داد

بر باد اویزم

بر آب دادم

انچه در طالع اتشین تو

بر طلا ستوده بودند

۳

هر وقت تنگ میشود دلم

علوم غریبه ات

فقط  در چشمان سبز تو باطل میشود

 سحرهای بابلی

تا گوساله های سامری

۴

بر سه پایه ای نشستم

تا تیر پیکان تو

نهراسد

از گلوی زخم دار

برایم آتشی از دود بر افروز

پر از گوگردهای خیالت

۵

قلاب در دریا

نهنگ ها خشمگین از قایقت

مواظب باش

این بار بجای نهنگ

ماهی قلاب نزنی

که سخت میشود

قانع کنی رودهای بی نهنگ چشم براه

۶

.........



تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر 1391 | 0:17 | نویسنده : حسین خلیفه

هر چهار شنبه دعوتید بخوانش شعر

 

در شهری که مردگان برانگیخته می شوند

زنده ها زنده به گور

آیینه ها از ترس شکسته شدن

دور تر از واقعیت ها قدم بر میدارند

در شهری که اوازی سر نمی اید

حتی از جغد های شوم برکت

ثانیه به تاخیر می چرخند

چاه ها

در اینجا یک قطره  اب شور هم ندارند

چه رسد به لب های  شیرین عسلی

چار سوی حرف ها بسته اند

به نخ ظریف ابریشمی

که کرم های پیله

دور خودشان می بافند

پروانه شدن رویاهای در اینه

در سراب است

باید سلام کرد و نشست 

و بعد از مدتی رفت

تا بی نهایت انجا که نمی دانی که به پایان خوهد رسید

در شهر مردگان امید زنده بودن

به گور خواهی بود

گور ها چه وسعت زیادی تسخیر کرده اند

ارواح سرگردان خوب می فهمند

سرگردانی ما زنده ها

که چقدر زجر می کشیم

تا کمی بمیریم

اما برای مردن هم خیلی دیر شده است !!!

------------------

آخ که دلم

چقدر لک زده برای انچه نمیدانمش

برای انکه نمی شناسمش

این نت های سنگین بی کفایت

بر تار رگ هایم آوار شده اند

و تار میزنم

به سازی که نمی شناسم زخمه اش

گاهی بهتر است در جوهر سیاه جهل

قلمدان دانسته هایت را 

فراموش کنی

 قلم نی ات شکسته نشود به تیغ دانایی

در این هیاهوی پر هلهله

 دست فراموشی شاید

مرحم زخم های کهنه ای

از جنس بیداری باشد !!!



تاريخ : چهارشنبه یکم آذر 1391 | 1:37 | نویسنده : حسین خلیفه
 

اینجا کی است پنهان دامان من گرفته

صبر و قرار و طاقت از جان من گرفته

اینجا کی است بویش خوش میکند دلم را

از عطر یاس زهرا پر کرده محفلم را

اینجا کی است من را سرگشته کرده شیدا

پنهان نموده خود را در اشک موج دریا

اینجا که لاله خیز است تیغ ستم چه تیز است

اینجا که دود و اتش با خیمه در ستیز است

اینجا گلوی بغض است در استخوان چشمان

اینجا عبور درد است در لایه های طوفان

اینجا که ذوالجناحش باران گریه دارد

هر بیت مثنوی اش دیوان گریه دارد

اینجا که زیر سقفش باران نیزه جاریست

بر تار و پود داغش از حوصله قراریست

اینجا فراز زینب بر حلقه جنون است

بال ملایک عشق افتاده بخون است

اینجا که طور سیناست سرتاسرش چه زیباست

افتادن زمینش افتادنی به بالاست

اینجا که کینه ها را با پینه وصل دادند

کم خرده شیشه ها را ایینه وصله دادند

اینجا سه ساله پیر است زنجیر بغض کین است

اینجا تنور اتش بر پایه های دین است

از وسعت زمینی غم نامه بدور است

اینجا مجال دیدن با چشم های کور است

اینجا که فرق صحرا اغشته در تب خون

لای محاسن عشق خون بسته در تب خون

اینجا که کودکانش خون گلو مکیدند

زهر سه شعبه تیر از ابرو مکیدند

اینجا علم قلم شد نونی که والقلم شد

دستان صاعقه وار بر قامت علم شد

بانوی ابرو باران از غصه تنگ تنگ است

اینجا شبیر خاتم درگیر سخت جنگ است

 

ایام عاشورایی تسلیت باد

التماس دعا

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 | 0:18 | نویسنده : حسین خلیفه
۱

دلت گرفته میدانم
اما نمیدانی ام
که چقدر دلم در لابه لای نقطه کور تصویر اینه ات
گرفته است
چشم های مات خورده ام
از زمان محمد خان قاجار
جرات به دیدن نمی کنند
ای بانو

۲

بهار هم نمی شناسم

چه رسد به پاییز

به ابرهای در هم پیچده دلتنگ

به نیمکت های خالی از عطر

در پس ذهن عادت من

همه چیز فراموش شده اند

۳

اسب سیاه امد با من

شاخ نداشت

نه بال

یال های سیاه پریشان جشمهایش

نجابت بهم رسانده بود

زمین در زیر سم هایش

رها بود

 من بر پشت زین

اسیر

--------------------------------------

۴

دست های جهالت

از استین بیرون می اید

 پینه های کفر زده

در ستایش ابلیس

لب باز می کتتد

چاه های عمیق جهالت فوران میکنند

و نشانه های سنگ کودکان

سر نیزه هایست که خورشید حمل میکنند

دیوار ها فانوس شکستند

مردمان در تاریکی جهل دینار ها

شب می خرند

خورشید را به بهانه

افروختن شمعی سر می برند

تا کینه های زخمی سر باز

تراوش کند بد بو ترین جهالت قرن ها را

در شهری که سنگ به فانوس می زنند

خورشید طلوع نخواهد کرد

کمی باور کنید

 



تاريخ : سه شنبه شانزدهم آبان 1391 | 23:37 | نویسنده : حسین خلیفه
 

تمام فانوس ها سوختند

و دریا خنده کرد بر کشتی های بی لنگر

امواج نوازشگران خوبی شدند قایق های سردرگم

کوسه ها جشن گرفتند

عروسک های دریایی را

و صخرها می خروشیدند پاره پاره

تخته چوب های اواره مفلوک

تا چشمانت در آسمان درخشید

اما چه فایده !!!!

کشتی ها از بچگی

فقط شنا را اموخته یودند

و دریا را تنها نقطه آرامش خود

فرض میکردند

پرواز کردن را هیچ وقت اوج نگرفتند

تا چشمان اسمانی تو را در نوردند

هودج های نور را هیچ زمانی جدی نگرفته بودند

و امروز اسیر خودخواهی مجهول سلسله وار خود

تا ابدیت در دریا ها سر گردان هستند

فرض کن کبوتران هم

شنا مشق نکرده باشند

باید تا احمقیت

اسمان را بجای دریا ها موج بگیرند

راستی شما ادم ها

 خاک های خودتان را هم هنوز می شناسید ؟

....  



تاريخ : سه شنبه نهم آبان 1391 | 23:54 | نویسنده : حسین خلیفه
۱

حسنک کجایی ؟.......

مشق های کودکیم را نوشتم

آویزان کردم

دفترم را دم دروازه شهر

بسمت باد های گریز پا

ته قلم دیگر

لای انگشتان دستم

جا نمیگیرد

دفتر سفیدم

پر از سیاهیست

ذهن سیالم در پشت چراغ

اسیر شده

ایستگاه به ایستگاه امده ام

در اخرین ایستگاه منتظرت هستم

هنوز نیامدی

حسنک کجایی؟

خروس های پر طلایی

آواز صبحگاهی نمی خوانند ده ات را

جوجه هابه دور مردابی بی نیلوفر

خورشید را در جستجویند

ریشه ها خشک زده اند

در بیدادگری زمین

باغ ها از چینه ها

شکسته ترند

حسنک کجایی که نوجوانیم را با خودت برده ای

حسنک منتطرم تا بیایی

----------------

۲

دیشب چتر فراموشیم را

برنداشته بودم

در زیر رگبار بارش باران زا

کسی میخواستم

غصه هایم را بخورد

حیف که خیابان خلوت خلوت بود

۳

گاهی روزه میگیرم

نام تو را

تا فراموشت کنم

اما همیشه روزه ام

باطل میشوم از بغض گلو خوردن

۴

سرم به زیر اب داغ دوش می گیرم

موهایم پریشان میشوند

حمام حباب بخارزده میشود

جلبک میزنند چشم هایم

کاشی های شکسته را   

دلم می شکند همیشه زیر دوش

۵

زیر پیراهنم اتش زده ام عود

چهار قل می خواندم

و ایت الکرسی   

و گاهی سوره جن

از چشم های جنون وار تو

گدشتن هیهات است   



تاريخ : پنجشنبه چهارم آبان 1391 | 23:23 | نویسنده : حسین خلیفه
 

چشمهایت را که بستی

پلکهایت را دزدیم

اما کافی نبود

برا ی حصار دور خودم !!!

سیمرغی می خواستم

تا با پرهای زیادش

حصارکی داشته باشم

اما مگر این قاف ها

می گذارند سیمرغی صید کنم

همیشه در حرف قاف

زبانم گیر میکرد

ضجه میزد تا به سر زبانم برسد

حالا شاید بفهمی

که چرا هیچ وقت

نگفتم عاشقت هستم

من هیچ وقت

قارون را دوست نداشتم

چون اولین حرفش

زجر آور بود برا ی زبان الکن شده ام  

تنها کلمه را که راحت

بر اسب زبانم می نشست

قدوس بود

با انکه قاف داشت

ولی کوهی در پس ان

کمین نکرده بود

----------------

۱

وقتی می ایستی

نقطه میشوی

من به دورت

هر چه میگردم نمیرسم

زمانی که فاصله شعاع هایمان صفر شود

من در نقطه توام

 افرینش من و تو

اینگونه اغاز میشود  

۲

این عید قربانی می خواهد

اما

من که هر روز خودم را قربانی میکنم

برای قربانی عیدم

چیزی در پستوی خانه ندارم

پستویم را قربانیت میکنم

۳

دست هایت که برید

فهمیدم

ترنجی می بافی از نقشه های خیالت

این قالیچه ها

از بند بند حوصله های دست های تو

به فریاد می رسند

مواظب باش



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 | 0:44 | نویسنده : حسین خلیفه

هر چهارشنبه دعوتید بخوانش شعر

 

آب دریاها

تبخیر می شوند هر روز

بدون انکه ما بفهمیم چقدر

و ابرها این روزها

کمتر حامله می شوند

و زایش توده ابرهای باران زا

در گسل های ترک برداشته زمین

کمتر از دیروز می شود

هیچ بچه ای در گسل زمین

به ودیعه گذاشته نخواهد شد

دشتی سبز نخواهد بود

و من که شب ها

به احترام آوازک 

جیر جیرک ها سکوت می کردم 

از دست ابرها

ضجه میزنم

نه چمنی سبز می خواند

نه کوه ها!!!

ریزش سنگ پاره ها از دامن کوتاه کوه ها

هر دفعه دامنه شکوه را

حقیر تر میکند

دلم را به اسمانی

خوش کنم که دیگر

جبراییلی به پرواز در نمی آید ؟

یا

به زمینی که از گرانی

بهت زده  سیب زمینی هایی که قرن ها

کاشته شده اند

اما هنوز ریشه نکرده اند

باید رفت

پرواز نکرد

ندید

نگفت

نشنید

....

باید ایستاد

و مشت های گره خورده را

در خاک نشاند

شاید نهال دست های ضعیف ما

درختی تنومند شود از باور

تا جبراییل

بر شاخه های ایمانش بنشیند

و ابرهای بغض اندوه

کمی ترانه بخوانند

دامنه کوه ها را بیشتر بکشیم

و گسل های تشنه ناک

با چشمانمان

پیوندی بزنیم

باید ایستاد

و دست هایمان را حصار کنیم

در هجوم ملعون ملخ ها

تا مزرعه سبز فلک حافظ را

درو کنیم



تاريخ : سه شنبه هجدهم مهر 1391 | 21:44 | نویسنده : حسین خلیفه
 

گچ می زنم

تن تخته سیاه شد

بازار  پر است از ندانستن ها

مدادها از تن این کاغذ ها

خجالت نمیکشند ؟

فکر می کردم نفهمیدن

سخت ترین شکنجه هاست

حالا  نوشتن بد ترین ضجه هاست

وقتی نمی دانی برای چه

یا برای کی می نویسی

قلم در دستم

مانند اسب سیاه رام نشدنی

به هر سو می دود

دریغ از اندیشه هایی که جاری نمی شوند

و اینک مغزم در حال منفجر شدنست

از ازدحام

نمی دانم کدام سمت ؟

درخت ها قطعه قطعه میشوند

و کاغذ ها تولید

اگر کاغذی برای نوشتن نبود

 نامه های عاشقانه بر پوست اهوان نوشته میشد

و زود تر الان

قرنها پیش

بدون انکه اهوی ببینیم

منقرض میشدند

اصلن

با خودم فکر میکنم

ادم  های نخستین

بر پوست دایناسورها

نامه می نوشتند

که نسلشان امروزه نه

دیروزها

منقرض شده است

از تخته سیاه پرت شدم

در دره دایناسورها

وشعرم پایان یافت

بدون انکه بفهمم

تقارن و تفاوت تخته سیاه و دایناسور

در شعرم چه بود

و اینگونه شعر

 بدون اندیشه در اغوشم مرد

پی نوشت :

بیاد - به نام نگاه تو - افسانه راد عزیز

که تصمیم گرفت دیگر ننویسد

دلم اینروزها بد جوری گرفته است

یا رب مددی



تاريخ : سه شنبه یازدهم مهر 1391 | 20:57 | نویسنده : حسین خلیفه
 

امشب حال

شکننده ام تگرگیست

یخ کرده وجودم

انگار آسمان هم جای من نیست

می خواهد ببارد مرا

مواظب سر هایتان باشید

مروارید های دلم

می بارم

می بارم

می بارم

کجا جای منست

نه آسمان

نه زمین

نه در اتش

نه دریا

بادها هم مرا نمی برند جایی

به اندازه تمام دلهای عاشقان

دلم گرفته است

این بیست هشت پادشاه حروف

در نقطه چشمان تو جمع اند

و نقطه چشمان تو

نمیدانم در کدام سمت سوق می خورد 

نه مشرقی دارد

نه مغربی

نه شمالی

نه جنوب شطح انگیزی

چقدر از خودم فرار کنم

و باز به خودم برسم

و باز فرار 

این تسلسل مرا سالهاست می ازارد

خسته ام

آنقدر که تمام مرهم های دنیا

برای شانه های ترک بر داشته ام

چون پر کاهی هستند

بر روی زمین

آه ...آه...آه

شب شکست

و من در اوارگی این شب بیهوده

بیهوده می چرخم

کسی مرا نمی خواهد

از باد های سرگردان

پرسیدم

نشان خودم را

همه گنگ شدند

و لال و کور

کسی از من نشانی ندارد ؟

 

پی نوشت :

نتم قطع بود از همه معذرت بابت بد قولی هفته گذشته ام

بزرگواران عفو فرمایید