|
شعر تنهایی صدای پای سکوت
| ||
|
توو شب چشای تو گلدون نقره می ذارم لب ایینه چشمات خوشه پروین میکارم این پلنگ وحشی چشای تو روم نمیشه میپره و میدره ولی بمن زوم نمیشه عمق اون نگای تو اتیش جادو میسوزه سحر بابلی داره چشاتو سوسو میسوزه منم اوم اسب سپیدی که یالش خون زده ای توی پیشونی لختش مهر مجنون زده ای میرم از دست تو با اون چشای لعنتی ت دیگه پشت پا نزن با نگای لعنتی ت دخمه زخم لبا جامو شرابم واسه تو جیغ سرخ سحرو شعله ی خوابم واسه تو روی این لبای داغم میزنم داغ سکوت تا نگم دیگه دوست دارمو روبروت سگ صدای غم باروتی من هار شده دل مهتابی من در شب تو تار شده میرسه چشمک سبزی ز خیابون دیگه تن این فاصله زخمه بره زندون دیگه ----------------------- -------------- سالگرد نوشتنم در محیط مجازی است به پاس شعر هایی که تا بحال همراهیم کرده اند دوتا از قدیم هاشون میذارم تا ناسپاسی تشده باشد ------------------------------- 1
گاهی خنده ام میگیرد
وقتی دلم تنگ میشود ایاکسی نیست تا وسعت گریه هایم را دامن بگیرد یا خنده هایم را قاب برای مردن انقدر زنده مانده ام که سیرم انقدر زنده مانده ام برای مردن من انقدر شب رادوست دارم که چشمانت را شب چشمانت را ستاره باران میکنم وقتی شانه هایم بوی خوشبختیت را می فهمد من هنوز انقدر بزرگ نگشته ام که سایه هایم قد کشیده اند من چون کودکان ساده دلم که هر شب برای خودشان خیال های رنگی از جنس حریر می بافند وصبح هنگام حریر های رنگی خیسشان را بند می کنند تا افتاب بخورد ته مانده خیسیشان را امشب بادبادک های خیال از بند دستان کوچکم رها گشته اند ومن در جستجوی انم که در من تکان میخورد انگار می خواهد سرزند بایست تا من پیاده شوم بایست تا پیاده شوم در ازدحام بزرگ شدن 2
حس غریبیست
عجیب حس غریبیست وقتی دلت میگیرد برای انکه نمی شناسیش ندیده یا نشنیده ایش تقویم موهای سفیدت را شانه میزنی تا شاید بیابیش اما بیشتر و بیشتر و بیشتر و....... نمی یابیش و دلتنگ میشویش او هم دلش تنگ میشود عجیب برای کسی که ندیده اش ......نمی شناسدش واین حکایتیست غریب شاید افتادن سیبی ازشاخه اتفاق که هر هزاران هزار نمی افتد بیدار خواهد کرد مرا شاید !!!
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 2:3 ] [ امین ]
۱
خودم را چهار قسمت کردم در چهار جهت جغرافیایی دلم ایستادم تا وقتی بیایی صندلی تنهایی ام را بسوزانم در اتش سرخ نبودن هایت ۲ درخت غصه می خورد تو را برگ هایش را فرش پاهایت نموده است تا مبادا پاهای رنجور زود رنجت انگشت انگشت تاول نزند بر ریشه های سبز امدنت ۳ دست به دست می خورد صدا میزند که بیایی تا بادبادک های کودکی ام را نخ دهی ای مشرق ترین قبله گاه عشق درنگ جایز نیست در فصل ترک خوردن مشق ها ی پیشانیم ۴ آهای مردمک های خیالی من کدام طرف خیز بر داشته اید هان !!! تامل کنید این سرمه های زمخت بدوی برای شما پلک نمی زند هرگز هرگز هرگز ۵ کم کم فکر میکنم عاشق شده ام من هنر پیشگی نمی دانم هر انچه می گریزی در دامن عشق خود را پیدا میکنی باز ۶ کتاب عاشقی را ورق کردم همه جا نام تو بود شماره ات بالای کتاب ترانه های عاشقانه خواندم مدهوش شدند واژه های سنگ دل کتاب سرب های شان ریخت لخت شدند مات ....خیس .... مبهوت ابجد بی تکلم اعدادت ۷ ...... ....... [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:59 ] [ امین ]
هر چهار شنبه یک شعر
۱ قایق تنهایی ام در لحن سرخ دریای مغرب بی پاروی دستانت می چرخد بادبانها ساکتند گاهی سینه دریاست که می خروشد و من در گوشه ای از دریا قصه ی " پیر مرد و دریا" را برای شاه ماهیان تلاوت میکنم این قلابهای لعنتی از بس درگیر تو اند نهنگی صید نخواهند کرد تورها را باید دوباره بر آب زنم شاید آرامش تورهایم عروس دریایی در خود "قرار" دهد شاید ۲ پوسته های سخت درختان را میکنم با ناخن ها شکسته کمر تبرهایم اما مگر این یادگاری های سختت پاک میشوند بر تنه ی شلوغ استخوانهای شکسته ام ۳ چقدر در مدار تسلسل می چرخیم هزاران هزاران قرن اما !!! نمی رسیم حتی دیر گاهی خسوف های زمین هم با کسوف هایش اضافه میشوند بر ندیدن مان ای ماه من ۴ این تنگه هرمز گاهی باعث می شود وقتی می خواهی از خلیج خلوت من بیرون شوی تو را تنگ بگیرم در اغوش ۵ برای دلهایمان ساختند کوچه های آتشی کنان معمارهای خشتی برج های پیر از آیینه ها فهمیدند با من قهری ۶ آخرین کتاب پیمبری را نوشتم و آتش زدم شیرازه اش انگشتانم را فراموش کرده بودم بیرون کشم از لای کتاب لاغر گشته ام !!! چه ناله می زدنند الفبای سکوت قرینه ام در هجاهای شراره آتش کشیدنم من ورق هایی را که می پرستیدم دود کردم تا آزاد شوند قید ها ... فعل ها ... فاعل ها حتی نقطه چین های خبر چین ۷
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:19 ] [ امین ]
هر چهار شنبه دعوتید بخوانش شعر
۱ آه بوی تو می اید بوی جنون شهوتی عشقت طفل معصوم دلم چقدر آرام در بغلت جمع کرده خودش را تا از گلیم تو پایش دراز تر نشود ۲ دلم می سوزد از نقشه هایی که زدی بر گبه ی دلم هزار بار در خاطرات تنهایی چشمه شستم ..شستم ...شستم ... اما مگر پاک میشود این تار و پودهای هار دیوانه ات هان !!! ۳ با بند بند انگشتانم چهار ده بار می شمارم تا بدر شوی و دوباره چهارده بار تا تمام شوی این تسلسل زندگی توست در آسمان برای من زمینی ۴ پاکت نامه ات را سر بردیم با انگشت های پینه ایم خونی جاری نشد باز نکرده فهمیدم در خلوت تنهایی ات قلم های شمعی موم اندوهم هنوز می نویسند با بند بند انگشتانت ۵ پازل نوشته هایت کنار هم چیدم وقتی رفتی اما چند تکه ی انرا باد با خود برده بود سفر ! ۶ دریا را در فنجان ریختم باز پر نشد قهوه ات چقدر می نوشی قهوه با طعم دریا گاهی می فهمم مست شدی از چشمان قهوه ایت !!! مثل همیشه انگار انکار میکنی مستی ات را باشد دریا به کامت !!! ۷ مرا در قطره چکان می چکانی قطره قطره باران خجالت می کشد که ببارد از جنون مخوفی که در چشمان سیاه تو ستاره نمی زند چشمک
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 16:0 ] [ امین ]
۱ خیلی خسته ام داد می زنم تا حنجره ی سرخ پژواک های حلقه حلقه ام گلو گیر شده اند اینجا ایستاده ای بلند گوش هایت را در دست گرفته ای کاشکی حلقه حلقه پژواکم گوش می کردی ۲ می پرم ....... می پرم ...............می پرم از درخت واژگون بر شاخه شکسته سر انگشت های بالم را پهن کرده ام درخت ایستاده ای نمی بینم تا بال دهم تمام آرزوهای دست نیافتنی ام که سالهای سالست بافته ام ۳ شاخ میزند جوانه گوسفند های چرای (؟) من در چراگاه می چرند بدون علتی گرگها وسوسه می دهند پوستین های جهل من اینجا در سوراخ نی نشسته ام تا بنوازدم لب های تار بسته ی عنکبوتی چوبان چه ترک بر داشته اند ؟ در بی حاصلی زمین ! ۴ همیشه قلک فقیر من پر بود از زوزه باد شب ها که می خوابیدم اهسته می گذاشتم زیر سرم تا نکند کسی بفهمد قلکم از هیچ پر است ۵ شما ها نباید عادت کنید شعر هایم گاهی تصمیم می گیرم این پاره ها را با آتش گمانه زنه ای پاک کنم از صفحه ی این روزگار اما مگر این دارکوب های نقطه چین میگذارند نقطه ای ازشان کم کنم !!!
[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 0:55 ] [ امین ]
هر چهار شنبه دعوتید بخوانش شعر ۱ خواهم امد با بند بند انگشتانم
پدرم کور کرد تمام چشم هایی که تو را دیده بودنند و من اگر تمام دنیا تو را نگریسته اند تیر خواهم زد نگاهشان را من از نوادگان آقا محمد خان قاجارم باور کن ۳ اگر دریا رفتی آب را بگو از سینه ات بالاتر نکشد خود را از خجالت نکند آب شود دریا از زخم های شانه ی آواره ات ..آواره ات ۴ باد ها سرگردانند ابرها گریزان وقتی رفتی از این سرزمین نامقدس شد همه چیز خورشید پشت کوه های نه بلند عزا گرفته سخت قناری های زرد حنجره هایشان را تیغ زده اند ۵ دریا می شکند کمرش از داغ نبودن چشم های صدفی موجدارت طوفان ها قیام می کنند ..... می شکنند در روزی که دریا آرام ترین لحظه های خلوتش را با تو می سپرد
[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 11:0 ] [ امین ]
هرچهارشنبه دعوتید بخوانش شعر
۱ دست هایم را جمع کردم منفی انگشت هایت تقسیم من و تو شد ۲ نفتالین بر سفره دلم گذاشتم تا خوره های خاطراتت نخورد ابریشم بافته ی دستی دلم را ۳ وقتی تو با من نیستی همه نقشه میکشند کلاغ ها هم برای نرسیدن مان حتی پتو ها هم یک نفره می بافند ۴ بوی چار قد تو همیشه زخمی می شد از جیغ سنجاق قفلی و دل تنگ بودند گیسوان تنبلت از نسیم امدن کسی ۵ آیینه های تمام قد تو باید تا اسمان ساخت این طول زمین حتی به عرض ادب تو هم نمی رسد ۶ حلقه حلقه می شود دریا وقتی قدم میگذاری بر آب موج ها سجده می زنند کف پاهایت و کف میکنند عروسان دریایی ۷ بمن چه که کرمها پیله کرده اند زندگی ام را این قدیسه های برهنه ابریشم می بافند کلاه با چرخ دستی تلخ پینه باف من در بحرانی ترین نقطه آفرینش جلبک میزنم چشم های سبز خیسم را !!! آه ... باید پاهایم را بردارم انگشت شصتم را فرو کنم در چشمانم از بس انچه نباید ببینم مکدر می بینم چشم هایم کپک زده اند دندان های لاشه پرورم قارچ زده اند لب هایم بخیه خورده اند با نخ مژگان تیره ام قله ها تا قله ها زیادنند آیا هست هنوز آرش نه آرشک کودکی !!!!
[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 9:9 ] [ امین ]
هر چهار شنبه دعوتید بخوانش شعر ۱ درست چند روز پیش بود که مادرم دردهای قرن هایش را پیچید بر شکمش جیغ های زخمی از گلویش خون نشست دکمه ها پریدن از درد واره ها جشن گرفتند دیگران فضول من در میان دو راهی - آه ملتمسانه مادرم - نگاه سوخته ی کشتزار پدرم و داغ زیستنی داغ ناگهان نعره زدم درمیان رنگها افتادم مرا قسمت قسمت کردند با بوسه های دایره دایره ولی من نسبتی نداشتم حتی با اهرام افکار مثلث شان اما دیگر دیر بود دیر زندگی بخشی از " من " بود که تازه سر زده بود تازه تازه ماهی های در اکواریم هم میدانستند اینجا آب ها الوده اند اما برای زودتر مردنشان متولد شدند تخم ها که در آشیانه شکست جوجه ها سهم عقاب ها شدند مانده ام مانده ام اما سخت ۲ چنگال های تولد در روزی برویم چنگ انداختند که مرا اختیاری نبود در شکستن شان ۳ باد که می وزد گرده های بهاری را قلقلک میدهد تا دامن افشانی کنند بهار تولدی ست که از پشت زمستان در رحم دشت های مفعول به ودیعه گذاشته می شود
[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 23:56 ] [ امین ]
این کلاف های بهاری من ......... برای تو ..... تمام دنیای بهاریم میکارم در گلدان اینه ای چشمانت وقتی برای قناری از عشق می خوانی اصلن اگر نمی دانی قناریها قرن هاست صدای عاشقانه تو را نعره میزنند در گلو
----- شب تو ------ وقتی سر می زنی ....می آیی درختان شکوفه میدهند از داغی صدای خش خش پاهایت و مقابل طلوع می ایستی خورشید خجالت می کشد سرزند !!
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 9:44 ] [ امین ]
همه چهارشنبه ها دعوتید بخوانش شعر ۱ این چهار شنبه ها از اول خلقت پراز آتش بی تو اند چرا که چهار شنبه افریدند جهنم چشمانت هم
۲ این چهار شنبه را بدور شعرهای پراز آتشین من بگردید هفت بار اما مواظب باشید نکند شعله شعله ی واژه های شعرم دامنتان را بگیرد ۳ چهارشنبه سوری چشمانت پر از فشفشه های رنگ رنگ رنگین کمانی بود تفنگ نگاهت اینگار در باروت می خوابد هر شب مواظب باش دلم زخمی باروت نگاهت نشود هرگز که هنوز زخمی از باروت باور دگریست ۴ شعر هایم بوی چهار شنبه می دهند درست روزی که آمدی تو!!! و داد زدی بر هیزم ها تا برافروخته شوند وقتی رفتی هنوز خاکستر آتش چشمانت پلک میزد نمرودیان را تا دراویزند در کوه آتش سخت خلیل الله را فراموش نمی کنم هیچ زمان این روز را که جبراییل بال گسترد بر آتش چشمان ساحره ات تا ابراهیم دل من سرد شود آهسته ۵ بام های خشت و گلی خانه ی اهورایی دلم پر است از دود چشم سوز آتش گر گرفته غرورتا ابدیت تو ۶ وفتی رد شدی از من... آه !!! نه ببخشید پریدی از شعله ی تنم سرد شدم چون پاییز زرد برگ خزانه خیز آهسته گفتی: سرخی تو از من زردی من از تو ۷ سور و عروسی داریم چهار شنبه ها با منقلی که دود میکنیم اسفند هایی که دگر سوخته اند ومجال بازگشتشان نیست بهار در بوی اسفندهایی که درو نکرده ای می شکفد ۸ پرستو ها پرستو ها پرستوها با لهایشان را گرم میکنند تا از لانه ی زمستانی بال گشایند و آشیانه بهاری چشمانت را تخم باران کنند
پی نوشت ۴ : یا نارکونی بردا وسلاما علی ابراهیم
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 23:30 ] [ امین ]
هر چهار شنبه دعوتید بخوانش شعر ۱ وقتی رد میشود کلاهش را می اندازد باد شاخه های ملتمس دست می اویزند شکوفه هایش آبستن می شوند گنجشگکان کور و لال به گمانم انگشت های جوانه برای در آغوش گرفتنش باز میشوند باز!!! ۲ دستهای آویزانم رابغل کردم تا کوتاه بیایند چقدر ملتمسانه !!! چشم هایم خیره اند برای ترانه های نصف النهاری در افقی ترین گویش استوایی ات چقدر ۳ باران نقطه های اسم تو اند اما وقتی در توهم خودی عقرب ها هم از نیش تو مار گزیده می شوند ۴ وقتی نمی خواهی باورم کنی گلدسته ها هم اگر پر شوند از صدای نام من باز بی اذان نماز می داریم ۵ قسم که قسمتی از این دلم نه تمام دلم با یاد تو فقط بهانه میگیرد سخت ۶ تخت خواب هر روز بهانه میگیرد خواب های سنگینت را شکستی تخته های بی فنر بازگشتن را ۷ از سرب حرف هایت جنگل ها پر هستند ساکتند دارکوب ها هم فقط گاهی برگ های خش خش باد گلو میزنند رگ های بریده سر ـ بی تو هرگز بودنم را
--- کسی چیزی نوشت --- ...... ان خطاط سه گونه خط نوشتی یکی انکه خود خواندی لاغیر یکی انکه هم خود خواندی هم غیر یکی انکه نه خود خواندی نه غیر ان خط سوم منم شمس تبریزی
با خود می پندارم که ایا ما اصلن خطی هستیم یا نه؟ بعد فکر کنیم در کدام خطیم شمس خط سوم است ولی ما را آیا خطاطی نوشت ؟ یا در وقت نوشتن نام ما مرکب ها ناله زدنند وقلم شکست یا دوات ریخته شد ما هنوز در هوای نوشتن ناممان هوس بازی میکنیم انکه در وحدت وجود می زید با من پراز کس ونام چه را بطه می تواند برقرار کند دنیای ما ادمها خیلی بیشتر از این کره زمین وما گاها خیلی خیلی دورتر از انیم که بتوانیم تصور کنیم دور بودن از همدیگر خیلی دوریم وتقصیر فاصله نیست مقصرپاهای کپک زده ی ماست باور کن
[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 22:0 ] [ امین ]
دعوتید هر چهار شنبه با خوانش شعر دوترانه با سه بهانه غروبای لای کوه میگیره این دل من مست بی حیا میشند تکمه های پیرهن این غروب گرم وسرد میگیرد و وا میشه قله های گرگ و برف غروبا عزا میشه سهم خوشبختی من تو تب چشمای توست بسه گردش نگات خون دل به پای توست بوی عاشقی بپاست تو نگای نم به نم تاول لبای جام غصه غصه غم به غم
حالا دیگه صبح شده بغض لعنتی پرید ابر گوسفندی ولی پرده رو پایین کشید آخ دلم دوبار خون تو حصار ابر کور دل خورشیدی من گم شده بسوی نور تا دوبار سر زنه تا دوباره غم بره چه دلا که خون میشه ابر غم یه کم بره ----- توی پارک اردکا دل اردکی شکست بال و پر نزد دیگه توی دریاچه نشست بالاش و بریده اند دلش و شکسته اند به دلش نمک زدنند تو قفس نشونده اند هرکسی که میرسه میزنه نمک به زخم نه فقط نمک به دل نمکی به اشک چشم نه میتونه پر زنه نه میتونه بمونه مونده تو دوراه بغض نمی تونه بخونه تو دلش بجای عشق لخته های خون دیدم بوی داغ حنجرش روی ابرا کشیدم قصه ی اردک غم قصه ی من و توهه ما اسیر برکه ایم که تو دریای غمه برکه ی قشنگ ما مدتی حال نداره مثه مرداب اجل گل بی تو میکاره تو که توی مردابی شبیه نیلوفری با گل چشای خود دلای ما می بری افق نگاه تو از ازل سر زده ناز تو ی پارک جنگلی میون درختا باز ------ شبیه بلوط عشق لب به لب رسیده ای تو شدی چه پخته تر لابه لای این غروب
۱ در این گیر و دار که بوی خوش اسکار می اید نفتی سر کوچه یمان پر کرده گاریش را با داد هایی از جنس نفت چقدر سوخت از سرما تنش وقتی نفت هایش دیگر نسوخت ۲ پاک کردنند تخته سیاه را از ردهای تلخ سفید اما تن تخته همیشه سیاه است از نفهمیدن ما ۳ قدم میزد درحوالی تاریکی سراین کوچه ی سرد ماه !!! وقتی درامدی مهتاب رد پاهایت را سرمه میزد
[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 4:41 ] [ امین ]
هر چهار شنبه دعوتید بخوانش شعر ۱ باور دار ۲ باور دار زمانی که جار میشوند بر ورق تا خورده ی شانه هایم ۳ باور دار وقتی لای صفحه های کتاب های خاک خورده ی دلم باز میکنم یادبودهای مات خشک زده هنوز سرک میکشند حافظ را ۴ باور دار صدا ها در زمان گم شده اند تا گرگ های ثانیه ها درنده تر از همیشه زوزه کشند بدرند...بمکند.. خون دقایق مانده را ۵ باور دار درهفت پله ی پیله ات هفتاد نخ ابریشمی می بافند ساحره های مکر زده ی عشقت ۶ باور دار گاهی پل های بر رودخانه وحشی می میرند بدون آنکه رهگذران فرصتی برای تکان دادن کلاهشان داشته باشند برای ستون های زخمی
۷ باور دار هنوز بزرگ نشده ای تا از رموز حرف الف بنویسم برایت اگر چه هر روز گوش هایت بزرگتر می شوند از نفهمیدن ۸ باور دار کرم ها پیله کرده اند بال و پرم را آسمان وقتی برای تو نیست چه نفعی دارد هان !!! پروانه شدن ها ۹ باور دار مسیر تند آمدن سخت سنگلاخت است اگر چه آمده ام غروب دره ها قدم هایم وصله کرده ام بر پشت کوه ها لااقل تو مرا باور داررررر ۱۰ باور دار عبور درختان از دریچه ی تنگ گذر مسئله ایست شگرف زمانی که بال میزنید آسمان را زمین کوچک کوچک کوچک تر می نگری و دلت بزرگ بزرگ بزرگ تر
ــــــــــــــــــــ باور داشتن باور ـــــــــــــــــــ زمانه بد است اما بدتر از این زمانه ذهن های بد زمانه ی ماست چه راحت دوست می داریم چه راحت تر دل میکنیم چه راحت می زاییم وچه راحت در قبر می گذاریم کسانی که ما را بدنیا آورده اند پارادوکس های این عصر طوفان زده یخی بیشتر از ذراتی ست که در طوفانش جاریست دست هایمان برای یاری رساندن اینگار بی انگشتند وچشم هایمان در فکر دنبال نمودن خطوط متقاطع نگاه های گره خورده در هم چه نا زیباست این دنیای پلید زشتتان که با یک دوستت دارم شروع می شود و با بی خداحافظی تمام و بعد داغ هاست فریاد هاست ضجه هاست در خود چرا قرن هاست باور نداریم باور داشتنمان چرا در سکوت مخوف بادهای سوزان صحرای افریقا جان می دهیم بدون انکه ذره ای بدانیم ما در این آفرینش کهکشانی کهکشانها حتی به اندازه پر کاهی وزن نداریم ما را چه میشود چرا نمی دانیم از ع ش ق صحبت میکنیم که قرن هاست عارفان در جذبه اش سکوت اختیار نموده اند و در خلسه ی عرفانیش انقدر بی خود می گشتند که گاه مجال باز گشتی از ازان نبود نمی دانیم چقدر کوچکیم در برابر عالم لاهوت ما که گاهی حتی در عالم ملک نیز نیستیم نمی دانیم و نمی دانیم ونمی دانیم و گاه بهتر است که ندانیم و این پنبه ی سیاه شیطانیست که خدا در گوش هایمان گذاشته است تا صم بکم فهم لایعلمون باشیم مواظب باور هایتان باشید خیلی زیاد تا نربایند ساحره های پلید با لباسهای ابریشمی
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 11:45 ] [ امین ]
هر چهارشنبه دعوتید بخوانش شعر
۱ وقتی سر میزنی خورشید هم کلاهش پرت میکند تا پشت هفت اسمان کوه به مبارکی انکه چهارده هلالت بدر شده است ای ماه من ۲ پلنگ کویری از بالاترین درخت وقتی خودش را در آینه ی ماه تو دید - تا برباید تو را - پرید !! تو مال من بودی اما نمی دانست ستاره پلنگیش جای دیگر ست در آسمان راه کهکهشانی من با این حسود زاده شیری با عسل نمی شود هرگز ۳ خورشید غروب نمی کند امروز چرا نمی دانم ساعت هاست نشسته است تا تو در آیی اما غافل از آنست غروب تا ننماید طلوع نمیکند ماه رویت آه ۴ گذشتگان چه بیشتر می فهمیدن از ما که می چرخد زمین دور ماه راستی اگر اینگونه نبود چرا هرشب من زمینی تا صبح بر مدار رویت می چرخم ...می چرخم ...می چرخم.... و خسته نمی شوم ... ۵ نمی دانم آینه را اسکندر چگونه ساخت اما میدانم انقدر !!! وقتی عکس خودش را در چشمان ماه رویت دید فهمید از سحرطلسم طلعت نگاه توست که شیشه ها جادویی میشوند ۶ بوسه ها تلخ تر از جام شراب بودند باور نداری این را از لب های قرمز گشته از خجالت جام بپرس ۷ همه را کنار زدی شاخه ی درختان را شکستی در راه آمدنت باز رفتی برگ های زخم خورده را تبر زدی چه قرابتی داشت آمدن و رفتنت
ـــــــــ دل نوشته ــــــــــ
درخانه خشت وگلی قدیمی که در وسطش حوض بزرگ اب با ماهی های قرمز وتالار گفتمان واتاق هایی که دور تا دور خانه را گرفته اند با درختان سبز نارنج پر انار بعد ظهر خدمتکار را میگفتم فرش دست بافته دخترک عشایر نشان را که در تار وپودش عشق جاری بود را پهن کند تو تالار و اب پاشد بر روی زمین و دیوار تا هم دل زمین خنک شود وهرمش فروکشد وهم بوی کاهگل دیوار خانه بلند شود روی حیاط و بعد تقاضا یک قلیان شاه عباسی یا قاجاری فرق نمی کند شاه داشته باشد بر روی شیشه اش که چاق کند وبگذارد کنار من نحیف از درد وباز صدایم بلند شود یک چای پر مزه قند پهلو بیار و شب که میرسد از راه کنار حوض آب نشینم چای بطلبم و دست خواهش بسوی شاخه نارنج وبفشارم آب نارنج در چایی بی عطرم نگاه کنم در اب که عکس ماه شب چهارده را که گاهی با افتاده برگ اناری می رقصاند ماه را در حوض قرمز پر آب بساط جوجه کباب وسبزی و ترشی سیر هفت ساله و نان سنکگ تازه داغ چه خوش می گذشت همه این ها ...اما تا دلم دوباره بهانه ات نمی گرفت وقتی بهانه گیر می شد به یادت خانه خراب بود وتالار پر سکوت وخدمتکار لال بجای نانی که سرد شده بود دلم داغ بود بجای جوجه کباب ها دلم کباب شد و سوخت بر سر منقل وسیر شد از ترشی هفتاد ساله ای که می جوشید در غم سرکه ات نه همین جا بهتر است با همین داغ پر سوزت
[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 23:23 ] [ امین ]
هر چهار شنبه دعوتید بخوانش شعر
۱ گفتی انتظار ۲ دستهایم پر از تخم پرستوهای عاشقی ست که از مهاجرت بی بازگشت شان سالهاست میگذرد انگشت هایی که در انتظار جوجه کرده اند !!! تا شکستند ۳ جلوی پنجره فولادی اتاقم هوا تکثیر میشود چه کلاه هایی بر باد میرود درختانی خم میشوند برگ ها لایه لایه پهن میکنند بغل آشیانه ها شیون سر می دهند غبار الودست چکمه های رهگذران من راوی قصه های پشت پنجره ای هستم که سالهای سالست کسی به آن زل نزده است ....... ........ در هجوم غبار خسته ی نگاه های مزاحم زمین پنجره هم شکست ۴ در این قطب سردی وحشی همه در خوابند خرس ها قطب نما و دل من زیرا خورشید طلوعی نیافت در این قبیله بدوی برف رو
۵ رشته های برف می آید بر بامهای همه جز بر پشت تن سیاه کویر درجغرافیای آفرینش مگر این پهنه ی کویر نبود ؟
---دل نوشته--- نقاش و من گفت : برایت چه بکشم گفتم : چرا از من می پرسی تو نقاشی گفت : می خواهی عکست را بکشم گفتم : انقدر پر از دردم که بومت بوی درد میگیرد عمری گفت : بوم ها گاهی باید غمها را بفهمند همیشه که گل نیست بهار نیست چشمهای عاشقانه قشنگ نیست گفت : زود باش بگو رنگ ها منتظرند با قلم مو ها بوم ها و این دلم گفتم : من از بچگی از رنگ ها خوشم نمی امد حتی از سنگ ها جنگ ها لنگ ها ... بی رنگ بکش مرا اگر می توانی گفت : نقاش با رنگ هایش زنده است با رنگ هایش جان می دهد اگر رنگ نداشته باشد باید هر روز با رنگ ها و قلم مو ها و بوم ها و بیشتر با دلش دعوا کند بجنگد اصلا بی رنگی چه رنگی است هان گفتم : رنگ عشق است عرفان است رنگ بی رنگ خداست با تعجب پرسید : خدا ؟ گفتم : بله مگر نمی شناسیش گفت : می شناختمش اما اینگونه نه اصرا از او بود و انکار از من و نهایت تسلیم شدن من گفت : پس بکشم گفتم : اگر میکشیم با فاصله نکش سیاه وسفید بکش با زغال گفت با زغال خیلی سخت است اما چشم مرا بردی از عالم رنگ ها بیرون فلسفه رنگ ها جیست ؟ گفتم : مپرس که ما همه اسیر رنگ هاییم گفت : چیزی تازه بگو و بعد برو گفتم : کاش می توانستی برایم نقش خدا بکشی باز گفت : خدا ؟ چگونه ؟ گفتم :دلی بکش در حریم حرمش با بیرنگی خدا گفت : بس است دیگر برایم سنگین است نمی کشم حرف هایت خوشحال همیشه می امد وحیرت گونه وگیج می رفت باز
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 21:21 ] [ امین ]
هر چهار شنبه دعوتید بخوانش شعر
درختان سر زدند گل یخ لب هایت شکفت رد پاهای برفی مانده ات آب شد خرسهای قطبی اسمان نگاهت بر زمین افتادند ایسلند کوه یخی دریای بهت زده راه گرفت همه چیز در تغییر است جز این دل وا مانده ی من که اسیر گرمی وجود توست سال هاست ۲ روزنامه های عصر جهنمی مقاله پر خط بود از همه دری بود عشق آتش شعر جنگ .. فقط از تو نبود حتی در صفحه گمشده ها ۳ گوشه ای از پرده را گرفتم بالا برای انکه توت آرامش بریزد به دست هایت نیاز دارم چشمانت برای تکاندن کافی نیست ۴ درختان منتظرند تا یک مزرعه آب جمع کنی مترسک ها خشکیدند داغ برهنگیشان نشان از فاجعه دارد ۵ در دامن کوه ها چرا باید هو هو کنم برایم خواهد گسترد کدامین موکل غارهای ابریشمی را ۶ کبوترانه می پرد دلم خوش بحال صیادی که در همین حوالی رنگین کمانی کمین داده دلش را با قوس ـ کمان صبر ۷ عزیز من نگاه کن مورچه ها گنگ می روند...پیر می شوند...می میرند وقتی جدا می افتند اما من و تو !!! هنوز زنده ایم .... حرف میزنیم...... هنوز ....!!! با انکه سالهاست جدا جدا افتاده ایم ۸ دیگر نمی سرایم شعر نمی خوانم ترانه وقتی خسوف ماه تو بدر شود همه را می خواهم تورا بیشتر ۹ زیر فرش های خون بافته ی لاکی دلم عکس های با فاصله بود از اندوه ترک ترک وقتی بالا گرفتم یک گوشه از ان ۱۰ قرائت ها از دین من بر نیزه پاشید با قرانی از رنگ باخته ی زرد این کتابت نبود کتیبه ها را از دور شناختم نا اشنا میزد فریاد تا از فرود های پر فراز دره ها ساختند بی کتاب شریعه ی شریعت را خون بستند از حرام ببین شکاف های مضحک انگشتان جدا جدا می خوانند طریقت اشکالی نیست این جدا بافتگان عنکبوت برای رقص رطیل ها تار میزنند !!! برای بهتر دیدن راهی جز ندیدن نیست کاش این غضروف های نرم مردمک ادم می شدند زود تر قرائت ها را چه میشود ؟ هر جنبنده ای می خواند تو را با آوازی که بدان سوخته است من که قرن ها سوخته سوخته سوخته ام آوازی نیافتم از قرائت کتابت مرا در تار آواز حجازت حلقه آویز کن تا این رگ های مویی من آواز سوختگان بگیرند مرا آواز ده
-----------دل نوشته------- فقط می خواهم انقدر بنویسم تا خسته شوم وبخوابم اینقدر که به هیچ چیز فکر نکنم حتی به خودم به تو به ....... هر روز وعده فردا به خودم میدهم اما این فردا را چه فردایی خواهم دید ؟ نمیدانم بخدا پرم انقدر که لبریزم وحتی به اندازه یک قطره اندوه دیگر جا ندارم امشب ازون شب های لعنتی کش داراست که هرچه بکشی تا صبح از درد باز کش می اید گاهی وقتها مثل امشب خیلی لبریزم
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 22:45 ] [ امین ]
هر چهارشنبه دعوتید بخوانش شعر ۱ در این دل سحر بازی من سجاده پهن کردی برایم نخ سفید تسبیح دلت که گرفتم استخاره کردم با دانه دانه های حس غریبت خوب امد !!! مهر ها می پرستند پیشانیم را با پینه های سخت عود بر اتش زدم تا چهره گشایی و مشک بر سجاده ام زنی دلم بی تاب بوسه های خال کنج حوالی لبت تکبیر می گوید قیامت را ۲ قداست حرف هایی که نمی زنی بیشتر است فرش های خسته ای را که پهن کرده ام در گستره ی وسیع دردهایم سال هاست جمع نکرده کسی !! ای کسانی که از دوره های پاره سنگی زمین در انتظار نشسته اید آمده ام با کوله های درد بر دوش بودن خود چقدر شما حوصله دادید درد هایتان و من چقدر زخم دادم بی حوصلیگم قرن هاست در انتظارم ایستاده اید و من ساعتی بیشتر نشد که نشستم نمی دانم قواعد عاشقی حتی شعر عاشقانه را هر روز ضعیف تر می شود این گاو فربه ی دیروز برای بی صبری من استخوان ها با پوست پیوند خورده اند و رگ هایی که در زیر تازیانه ی زخمه ی تارها شلاق می خوردند بی صدا اکنون ور پریده اند زیر پوست های پیر شکسته وار چقدر نشستن نه ایستادن سخت است از چشم های زخم دیده جذامی عشق جز چند برگ مژه دیگر خسته گاهی نیست من چون شما ها تاب ماندن ندارم ـــــــــــــــــــــــــــ دل نوشت ـــــــــــــــــــــــــ روز هایی که من را می گذرانند خیلی سخت شده اند نه من کوتاه می ایم نه این روزهای لعنتی همیشه فکر میکنم کسی در انتظارم ایستاده تابرایم از انچه سالهاست می خواهم بگوید اما نمی توان به تصورات وخیالات خود خوش بود این حس من بد جوری دلم را خورده است فکر کنم جز چند تکه خونی بیشتر نباشد غم هایم چه اسمانی شده اند امشب و خود هنوز در زمین غصه های راه می روم تا شاید در گودالی که یوسف افتاد مسیر زلیخایی دلم طی شود کاش حتی برای چند سال کسی مرا می فهمید نه ـ چند ماه نه ـ چند روز نه ـ چند ساعت نه ـ چند دقیقه نه ـ چند لحظه خدا چقدر من در برابر خواهش هایم کوچکم کوچک ..... [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 23:23 ] [ امین ]
هر چهار شنبه دعوتید بخوانش شعر
۱ همیشه عطر چایی ات را که دم میکردم تا هفت کوچه می پیچید همه مست می شدند راسوهای بد بوی چموش هم از بوی تو خوشبخت می شدند
۲ پدرم کاش مرا از چوب ساخته بود شبیه پینوکیو نه دل سنگ سخت صخره های سرد از چوب درختان جنگلکی که در هر رگشان آواز اساطیری جاری بود ۳ قوها وقتی می آیند دریا که شب باشد عکس ماه پریچهره ات زنده می کند تمام آبزیان را دریا چگونه تاب در اغوش کشیدنت ...دیدنت دارد؟ دریاهای کور تو میسوزند ای پری دریایی ۴ آدم ها چه واژه ی آشنایی ست گمان کنم قصه هایشان شنیده ام از برگ های پاییزی ۵ اینجا هوا تاریک تر از این است که چشم هایم را ورق بزنم بسوی مهتاب ماه هم گاهی هلال میشود در بدرش کفشهایم جفت شدند چه کسی خواهد آمد رد مرا در باد آتش خاک آب نقش زند اینجا نمناک است زمین قصه های باد دریا هیمه ای از آتش بر خاکستر است هجا های نفس های ـ های های من هو هو سر میدهند دراویشانه تر در حلقه ی سماع !!! صبح که بر گردم کفشهایم را می گذارم سر طاقچه عادت تا دوباره جفت شوند این ابلیس های ملعون اگر بگذارند دوباره !!! [ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 0:33 ] [ امین ]
هر چهار شنبه دعوتید بخوانش شعر ۱ امشب اگر تمام آیینه ها را شکسته ام خطا نکرده ام آیینه ها هم نباید تو را رصد کنند!!! من پلنگ زاده ی حسود تو ام ای ماه من ۲ شعر هایم طعم شور می دهند لب هایت را بیاور تا شکرک زند شعرم وقتی می خوانی واژه هایم را ۳ قهوه تلخ لبانت شکر بزن ! بهم بزن چشم های عسلیت تلخی قهوه لبانت ! بگو چقدر بانگاه کردنم شیرین شوم چقدر !!! ۴ همه از من می گویند من از تو تو از کی ؟ خدا می داند !!! ۵ قدیسه های مریم صفت گوشه پرده را بالا زدنند تا یک بغل عیسی بزایی برای شب سرد تاریک صلیب ها ۶ هوا سرد است برف نمک نمک می بارد کرسی تنهاییم را بغل کرده ام باز هم می سردم فقط با یاد تو گرم میشود دلم ۷ سجاده نشین غم هایت منم من دستهایم ترک ترک برداشت در قنوت بی قنات نافله هایم ۸ کله کله قند هایت را می ریزی بر سر غم هایم مگر یک فصل چند سال است؟ چند برف دارد؟ مگر یک فصل ! ------- مناجات ---- ۹ حم عسق کاش برایم می نوشتی بی پرده تر از کنایه هایت تا این دل فرهادکش من ذوب نشود در خراش صخره های بی ستون خود ۱۰ تمام مخلوقاتت از جبر و رضا تو را سجده میکنند در پرستیدن چرا من ایستاده در مقابلت نماز بخوانم !!!! [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 0:55 ] [ امین ]
مادر جگر نداشت تا برایم کباب کند از بس در آتش اسپند دود کرده بود جگرهایش سوخته بود ۲ وقتی برای نوشتن هم نفس نداری قلم میشکند در زیر دست های لرزانت چوب های جنگل مان آواز چکاوکی ندیده است ۳ من غمهایم را آسان بدست نیاورده ام این ها پاره پاره های من اند که هر کدامشان بوی کسی میدهند قسمت نمی کنم با کسی ولی با تو ام!!! چرا ۴ من چون پیاز لایه لایه ام بوی تنهایی ام را کسی دوست ندارد بوی حنجر پر از غصه ام می گریزاند هرکسی را جز تو ای ماه من ۵ دست های بی انگشترم حلقه می خواهند از جنس عقیق سرخ لب هایت اینبار نه برای سر سپردن بلکه برای دل سپردن -------- ملکه عسل های من ----------- ۱ خیلی وقت است دنیای زشت تان را نگاه نمی کنم عنکبوت های زخم دیده ام تار بافته اند بر چشمانم ۲ نمی گرید دیگر شمعی در این هنگامه ی غریب پروانه های عاشق را !!! نسلهایشان سوخته است ۳ قلک خاطراتم را شکستم جز سکه ی نگاه توام هیچ باوری نبود باور دار 4 لیلی وشم را کسی دل شکست که در عقبه ی عاقلی اش هیچ مجنون صفتی فریاد نبود 5 شکرک میزند دلم وقتی می بیند از پشت موم کندویی ات هزاران خاطر خواه را که برگردت می چرخند ای ملکه عسلها ۶ قاب بی عسکیم را بر دیوار سخت نفس ها کوبیدم آهی بر نخواست از آیینه ها ۷ قربان قدم هایت شوم وقتی که می آیی جاده های سخت جان در زیر پاهایت طی می شوند تند تند [ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 21:46 ] [ امین ]
هر چهار شنبه دعوتید بخوانش شعر اندازه ای که دلم امشب برای قناری های عاشق تنگ شده است نمیدانی !! این دود انده های دلم با اسفنجی از قوام قدمهایت پاک کن چقدر نوشتن سخت قلم بر میدارد خدایا امشب منی که برایم مسخر کرده ای تمام حضور پر اثر رد پاها را چگونه نویسم نه قلم طاقت نوشتن دارد و نه استخوان های مفاصل دردم اصلا برای چه و که نویسم !! وقتی هیچ نگاه عشق کشی در خطوط شکسته ی پشت سرت سو سو نمی زند قند های دلت شور شور میزند من حجم گسترده ی درد های زمین بر دوشم زلزله ها گاهی دوست داشتنی ترین حادثه اند با همه تلخی شکستنی اشان عاشق شدن چه سودی دارد وقتی دلهایمان طاووس هزار رنگ است و پاهای زشت باتلاقی مان دروغگو ترین نقطه جغرافیا شعرم خیلی سیاه شد اما گاهی سیاه بازی تئاتر صحنه سفید تر است از نقش های بی طراوت دلقک های خیمه شب بازیهای مضحک این روزگار!!! مرا سیاه کنید هرچند قرن هاست که از تازیانه هایتان کبودم کبود یکی بود یکی نبود این پایان شعر پر تولد من است [ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 23:18 ] [ امین ]
هر چهار شنبه دعوتید بخوانش شعر تقدیم به ماه شب یلدایی ام ۱ سی یلدا را دیده ای غریبانه در غروب غم انگیز پاییز چشمانت ۲ از فردا دیگر بوی ادم برفی زغالی می اید چراکه برفهایمان رنگ باخته اند ۳ یلدا را دوست دارم زیرا اغوشت حتی برای یک دقیقه بیشتر پذیرای من است ۴ خون انار از رگهایت می تراوشد چه هندوانه هایی که امشب پیش پایت سر می برم ای ماه یلدایی ام ۵ خورشید چشمانت را ببند تا یلدایم دیر تر از دیر طلوع کند ۶ آجیل های یلداییت با پسته ی خندان لبهایت و بادام چشمانت نخودچی نگاهت و کشمش ابروانت خوردنی ست ۷ حافظ از شاهنامه میگوید مولانا از شمس ومن از تو بهار نزدیک تر میشود در اخرین شب سرد پاییزی
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 0:7 ] [ امین ]
هر چهار شنبه دعوتید بخوانش شعر ۱ گاهی به در می شوم از این همهمه های همه باید صدای سکوت بزنم بیا که ملول شده ام از نوای درونم بیشتر از پیش حتی
۲ نمی دانم این کبوتر بچه دلم برای که می تپد باور کنید بخدایتان قسم دیگر خسته ام از عاشقی اتان ۳ کاش رهایم می کردید یا از اول نمی دانستم تان اما !!! چکنم؟ تقدیر مرا با شما قلم زدند وقتی که من رقم نبودم ۴ بخدایتان دیگر شکسته ام به شیر مادرتان آیا !!! این شانه های زخمی پر ترک به حجله گاه خونین تان پا در می آورند ۵ دستانم بوی قنوت می دهند سرم بوی خاکستر تنورت پاهایم را موریانه خورده است چقدر به پایت ایستاده ام !!! خدایا ۶ گفتی عصایت را بی انداز تا اژدها شود ترسیدم این دل اژده هایی ام عصایت را بخورد ۷ پارچه ای سفید بیاور تا پشتم را محکم ببندی نیل گون رودت را می خواهم بشکافم من از فرعونت موسی ترم [ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 0:7 ] [ امین ]
دعوتید در هر چهار شنبه بخوانش شعر
می شناسم در این فصل پاییزی نیمکت های دونفره ای که دلتنگ می شوند گاهی حتی برای یک نفر ----- عاشورایی ----- ۱ شعر سرودند برایت نیزه ها سپر ها شاهنامه خواندند مشق شمشیر نوشتند ومن در گود ترین نقطه جاهلیت عربی ایستاده بودم ۲ خدا برایت صد مثنوی عشق سرود گلویت را که آفرید سحر بود نزدیکی های صبح ۳ مجنون بیابان گرد توست این لیلی دلم در عطش چشمان بی خیمه ات عمودی کشیده ام از نیزه بی کسی ات ۴ پیش از حجله گاهت تو را سر بریدند بجرم انکه عشق نمی دانی ولی ماه پاره ای ۵ خون می چکد از محاسن بلند عشق وقتی فرق ماه را شکافتند در بی رحم ترین لحظه آفرینش --------------- [ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 14:11 ] [ امین ]
هر چهار شنبه یک شعر ۱ در ملکوت برزخت چه ملائکی که مغضوبند بجرم نفهمیدن اینکه عشق نمی دانند ۲ دستمال گریه هایم بیاور عزیز من هر وقت که دیر امدی !! تا مشق گریه نویسم با قلم ابروانت ۳ دفتر تنهایی ام ورق ورق شد وقتی که دختران شلوغ دلم شیرازه نداشتند ! .........................عاشورایی...................... چه بهاریست که هفتادو اعجاز شده از سر سلسله این مرحله آغاز شده سنگ بر آینه بستند و شکستند همه پینه کفر جهالت زدگان باز شده ........ دشت خنجر به گلو عشق عطش داد تو را ذوالجناح غم تو مانده به صحرا تنها در گلو بغض نمودی غم انسانی خود شورطوفان تو به پا کرده ای از کرببلا اله اله که غمت موج زند در دل لعل جانم عالم شده ای خسرو خوبان خدا در رگت آتش جاری شده دشت بلاست چشم وا کن تو درآتش که شود گل زیبا ......... از عطش داغ شده سینه ی صحرا صحرا لاله ها گشته نگون در بر دریا دریا یک طرف تشنه لبان طرفی آب فرات می رسد بانگ عطشناک به سقا سقا خیمه ها در عطش آتش لب تشنگی است مشک ها اشک شده بر تن صحرا صحرا داغ پژمردگی باغ خزان گشته بخون می زند موج جگر داغ به لب ها لب ها [ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 0:49 ] [ امین ]
هر چهار شنبه یک شعر ۱ در این مه دودی برایم با دود نوشتی وقتی جنگل ها را آتش زدی ومن در این برهوت بی علف خودم را ۲ ریشه هایم سوختند وقتی برای عاشق کشی ات فرصتی به اندازه پلک زدن خاطرات نبود ۳ بوی تو خوب است بوی آغوشت عطر سیب سرخ حوا خواستن تو چشمان جهنمی ام را بهشتی کرد ----------------------------- عاشورایی --------------- کینه ها زخمی تر از این زخمه ی پیشانیت آینه در سنگ بود و قصه ی حیرانیت سر بروی نیزه ماهی دل به سوی اسمان ای همه ابری هوای گریه ی بارانیت هفت دریا حلقه زیر حلقه دارد حلقه وار تربتت در نور بود و هفت پرده خوانیت طور در سینا تویی والتین والزیتون تویی ای رها از حلقه های خاتم پنهانیت حنجرت از پشت خنجر می درخشد آفتاب تیغ و حلقوم و سکوت و خلسه ی عرفانیت ساحل آتش گرفتی خون دریاها بجوش موج آتش هرم دریا جام خون مهمانیت سینه سینه پهن بود و داغ بود وداغ داغ ای نهایت نقطه ی پایان بی پایانیت !!! [ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 6:56 ] [ امین ]
بوی محرم امد از نینوا غم آمد قصه گیسوی تو را سلسله میبرد مرا مو به موی قصه ات حلقه به حلقه پر بلاست سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که دراین حلقه نیست فارغ از این ماجراست ---- شاعر مجنون منم لیلی دل خون منم دایره را دف بزن حلقه در خون منم --- حد زده عشقم چه حد گیسوی اغشته خون زیر قدمهای عشق گم شده دشت جنون ............ ------------------ ------------ خورشیدی به زمین افتاد روی آینه چین افتاد مشک و دست وعلم برخاک ماه ام بنین افتاد روی قمر هاله خون شد چشم تر القمه چون شد ------------ امد خضر خجسته پی خون شد خم بسلامت می خشکیده لب حق جویان گل کن شور و نوایی نی ای زخجالت شده ای آب شبنم باران زده ای ناب ---------- این وادی شده سینائی افتاده ید بیضایی چشمانی همه بارانی حون شددل شیدایی القمه شط گل الود روی قمر هاله ی خون بود [ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 0:42 ] [ امین ]
هرچها شنبه یک شعر ای مسافر در قطار بی واگن اگر بفهمی !!! اینجا آخرین ایستگاه نفهمیدن است پیاده شو تا در هجوم استقبال خرمگس های معرکه بال زنی بال زنی بال زنی نفهمیدن چه درد مشترکی ست میان مسافران قطار سوزنبان فقط می فهمد ریل ها را که بر پشت آهنی خود میکشند قطارهای پیر پینه بسته جهالت را که در محاصره مسافرانش نفهمیدن را هر ایستگاه در تزاحم تردد تردید !!! سوت میزنند اینجا آخرین ایستگاه است لطفا پیاده شوید
[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 0:1 ] [ امین ]
هر چهار شنبه یک شعر
۱ اینهمه جمع اند تا بر گردت بچرخند می چرخند می چرخند ...... در سماع درویشانه ات کاش حقه ها را وا می نهادنند ۲ سیب را از شاخه ی لرزان دستانت چیدم بهشتی یافتتم در دانه هایت ۳ در این مدار پر درجه پرگار هایت را مدرج کردی ومن در مدار صفر درجه ات بی زاویه ام !! در انتظارم ایستاده ای بدون گردشی ۴ بدور خانه ات می گردنند تمام عارفان وقتی خانه ات به پیش باز من عاشق امده بود ۵ من ابرهه با لشکر ابابیل امده ام تا در حضور فرشتگان معترض به من دورت بگردم ۶ ناخن هایم گیسوانم قیچی کردم سبک شدم سبک!!! تا بدانی نه برای جنگ امده ام نه دلرباییت ! ۷ این هفت بند را هفت بار دور خودم چرخیدم کاش یک بار یک بند یک دور می چرخاندم به دور دل پر از تو ام
[ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 11:11 ] [ امین ]
هر چهار شنبه یک شعر ۱ دست هایم پر از اندوه تو اند وقتی دلم میگیرد زخمه ات را بر رگهایم میزنم شور تو میرند دلم ۲ لای لای لالا لای...... در گوش هایم لانه کرده اند وقتی پیانو می نوازد بانوی من الفبای دور از تو بودنم جمله میشوند بسیار تلخ ۳ چنگ میزنی چه چنگی دلم را با سه تار موهایت پریشان میکنی ۴ نت هایت از بر کردم فصل هاست می خوانمت پاره کرد حنجره ی آسمانها بغض صدایم خواهی امد روزی که من چشم دیدن تو ندارم ۵ تقدیم به پ ت عزیز فکر کن پروانه ها پیر میشوند پر پر می شوند می میرند هوای بال گشودنشان در ذهن پیله ها باقی ست پیله ها !!
[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 12:56 ] [ امین ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||